محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3519
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الله نوهء عمار ياسر گويد : وقتى نامهء عبد الملك بن مروان دربارهء ولايتدارى عراق به حجاج بن يوسف رسيد و اين از پس مرگ بشر بن مروان بود با دوازده سوار كه بر اسبان اصيل بودند برون شد و هنگام بر آمدن روز وارد كوفه شد . گويد : بشر ، مهلب را به مقابلهء حروريان فرستاده بود ، حجاج از مسجد آغاز كرد و آنجا رفت و بالاى منبر رفت ، روى بسته بود و عمامهء حرير سرخ داشت . گفت : « مردم را بياريد » كه پنداشتند وى و يارانش از خوارجند و قصد وى كردند و چون مردم فراهم آمدند چهره بنمود و گفت : « من روشنگرم و از ارتفاعات مىنگرم « و چون عمامه را بردارم مرا خواهيد شناخت « به خدا من شر را به جاى خويش مىبرم و با معادل آن برابر مىكنم و همانند آن مجازات مىدهم سرها مىبينم كه رسيده و وقت چيدن آن رسيده . گويى مىبينم كه خونها ميان عمامه ها و ريشها روانست . « اى مردم عراق ، امير مؤمنان عبد الملك تيردانهاى خود را باز كرد و تيرهاى آن را امتحان كرد و مرا از همه محكمتر و سختتر يافت و سوى شما فرستاد ، به خدا دير باز به فتنه افتادهايد و به راه گمراهى رفتهايد . به خدا شما را چون چوب پوست مىكنم و چون درخت قطع مىكنم و چون شتر بيگانه مىزنم . به خدا به وعدهء خويش وفا مىكنم و چون مقرر كنم به سامان مىبرم . از اين دسته بنديها و بگو مگو و چه بود و چه خواهد بود ، دست بداريد ، به خدا يا به راه حق مستقيم باشيد يا هر كدامتان را به تنش مشغول مىدارم . هر كس از همراهان مهلب را پس از سه روز بيابم خونش را بريزم و مالش را به غارت دهم . » آنگاه به خانه رفت و چيزى بيشتر از اين نگفت . گويد : در آغاز كه خاموشى وى طول كشيد محمد بن عمير ريگ برداشت و مىخواست به او بزند گفت : « خدايش بكشد چه بىزبان است ، و چه زشت به خدا