محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3517
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ثبات ورزيد كه جنگاورى نماند و كسان از يارى وى باز ماندند . » گويد : پس عبد الملك او را ولايتدار خراسان كرد . گويد : و چنان بود كه عبد الملك اميه را دوست داشت و او را همانند فرزند خويش مىشمرد و كسان گفتند : « هيچكس را نديديم كه چون اميه به سبب هزيمت چنان عوض گيرد كه اميه گرفت از مقابل ابو فديك فرار كرد و ولايتدار خراسان شد . » گويد : در آن وقت بحير در سنج بود و از عبور اميه مىپرسيد و چون خبر يافت كه نزديك ابر شهر رسيده به يكى از عجمان اهل مرو به نام رزين يا زرير گفت : « راهى نزديك به من بنماى كه امير را از آن پيش كه بيايد ببينم و چنين و چنانت مىدهم با عطاى فراوان » ، وى راه را نيك مىدانست و او را ببرد و به يك شب از سنج به سرزمين سرخس رفت . آنگاه وى را سوى نيشابور برد و وقتى آنجا رسيد كه اميه به ابرشهر رسيده بود و او را بديد و از خراسان و چيزها كه مايهء صلاح مردم آنجا شود و اطاعتشان نكو شود و زحمت ولايتدار سبك شود با وى سخن كرد و مالهايى را كه بكير گرفته بود به دو خبر داد و از خيانت وى بيمش داد . گويد : آنگاه با اميه برفت تا به مرو رسيد . اميه سرورى بزرگوار بود ، متعرض بكير و عاملان وى نشد و خواست وى را بر نگهبانان بگمارد اما بكير نپذيرفت كه بحير بن ورقا را گماشت . كسانى از قوم بكير او را ملامت كردند و گفتند : « سالارى نگهبانان را نپذيرفتى و بحير را سالارى داد كه مىدانى ميان تو و او چگونه است . » گفت : « ديروز ولايتدار خراسان بودم و نيم نيزه پيش رويم مىبردند ، اكنون سالار نگهبانان شوم و نيم نيزه ببرم . » گويد : اميه به بكير گفت : « از كارهاى خراسان هر چه را خواهى انتخاب كن . »