محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3516

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حصين ضبى پيش وى رفت و گفت : « لجوج مباش ، پسر عمويت كس مىفرستد و از تو عذر مىخواهد . در چنگ اويى و شمشير به دست اوست كه اگر بكشدت بزى بسبب آن باد رها نكند ، اما نمىپذيرى ، توفيق ندارى ، صلح را بپذير و برون شو و به كار خويش باش . » گويد : بحير رأى را پذيرفت و با بكير صلح كرد و بكير چهل هزار براى او فرستاد و از بحير تعهد گرفت كه با وى نبرد نكند . گويد : تميميان خراسان اختلاف كرده بودند ، مقاعس و بطون طرفدار وى بودند ، مردم خراسان بيم كردند كه باز جنگ شود و ولايت به تباهى رود و دشمن مشترك بر آنها غلبه يابد و عبد الملك بن مروان نامه نوشتند كه سامان خراسان از پس فتنه تنها به وسيله يك قرشى ميسر مىشود كه بر او حسد نيارند و بر ضد او متعصب نباشند . عبد الملك گفت : « خراسان مرز مشرق است و در آنجا آن همه شر بوده اين تميمى آنجاست و مردم به تعصب افتاده‌اند و بيم دارند كه باز چنان شوند كه بوده‌اند و مرز و مردمش از دست برود خواسته‌اند كه كارشان را به يكى از قريش سپارم كه شنوا و مطيع وى باشند » امية بن عبد الله گفت : « اى امير مؤمنان يكى از خودت را آنجا فرست » گفت : « اگر در مقابل ابو فديك پس نيامده بودى آن كس تو بودى » گفت : « اى امير مؤمنان به خدا پس نيامدم مگر وقتى كه جنگاورى نيافتم و كسان مرا رها كردند و چنان ديدم كه پس آمدن سوى گروهى ديگر از آن بهتر كه جمع مسلمانان باقيمانده را به هلاكت دهم مرار بن عبد الرحمن اين را مىداند ، خالد بن عبد الله نيز خبر عذر مرا كه به دو رسيده براى تو نوشته . » گويد : خالد عذر اميه را براى عبد الملك نوشته بود و خبر داده بود كه كسان او را رها كرده بودند . مرار نيز گفت : « اى امير مؤمنان اميه راست مىگويد چندان