محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3514
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« زمامداران را واجب كرده و هر كه جهاد كند براى خويشتن مىكند و « هر كه جهاد در راه خدا را واگذارد ، خدا از او بىنياز است و هر كه « نافرمانى زمامداران و قائمان به حق كند خدا بر او غضب آرد و در خور « آن شود كه به تن خود عقوبت بيند و خويشتن را به معرض آن آرد « كه مالش مصادره شود و عطايش لغو شود و به جاهاى دور و شهرهاى بد « تبعيد شود . « اى مسلمانان ، بدانيد كه نسبت به كى جرئت آوردهايد و نافرمانى « چه كسى كردهايد . عبد الملك بن مروان امير مؤمنان است كه سستى ندارد « و با مردم نافرمان تساهل نيارد ، تازيانهء وى بر ضد عصيانگر و شمشير وى « بر ضد مخالف به كار است ، خويشتن را به معرض عقوبت نياريد كه من « از نصيحت گويى شما باز نماندم . بندگان خدا ، به جاى خويش و اطاعت « خليفهء خويش باز رويد و به عصيان و مخالفت باز مرويد كه بد مىبينيد به « خدا قسم ياد مىكنم كه از پس اين نامه هر عصيانگرى را به دست آرم « خونش را مىريزم ، ان شاء الله و سلام بر شما باد با رحمت خداى » و چنان بود كه چون يك سطر يا دو سطر از نامه را مىخواند زحر به دو مىگفت : « مختصر كن » ، غلام خالد به دو گفت : « به خدا سخن كسى را مىشنوم كه نمىخواهد آنچه را مىشنود بفهمد ، شهادت مىدهم كه به آنچه در اين نامه است اعتنا ندارد . » زحر به دو گفت : « اى بردهء عجمى آنچه را دستور دارى بخوان و پيش كسانت باز گرد كه نمىدانى ما چه در خاطر داريم . » و چون او خواندن خويش را به سر برد كسان به مضمون نامهء وى توجه نكردند و زحر و اسحاق بن محمد و محمد بن عبد الرحمن برفتند تا بيرون كوفه به دهكده اى رسيدند كه از آن خاندان اشعث بود و به عمرو بن حريث چنين نوشتند :