محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3482

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دادى » گويد : پس او را بداشت و بگفت تا با وى نيكى كنند تا هزيمت قوم را معلوم داشت و به عبد الملك نامه نوشت : « اما بعد ، امير مؤمنان را كه خدايش مكرم بدارد ، خبردار مىكنم « كه من عبد العزيز را از پى خوارج فرستادم كه در فارس با وى برخورد « كردند و نبردى سخت كردند و عبد العزيز كه مردم از اطراف وى گريخته « بودند ، منهزم شده ، مقابل بن مسمع كشته شده و فراريان به اهواز آمده‌اند ، « خواستم اين را به امير مؤمنان خبر دهم كه راى و دستور وى بيايد و بدان « كار كنم ان شاء الله و سلام بر تو باد با رحمت و بركات خداى » گويد : عبد الملك به دو نوشت : « اما بعد : فرستادهء تو نامه اى را كه ضمن آن نوشته بودى كه « برادرت را به نزد خوارج فرستاده اى و از هزيمت هزيمتيان و قتل مقتولان « سخن كرده بودى به نزد من آمد ، از فرستادهء تو دربارهء محل مهلب « پرسيدم كه گفت : وى عامل تو بر اهواز است ، خدا راى ترا زشت بدارد « كه برادرت را كه يك بدوى از مردم مكه است به نبرد خوارج « مىفرستى و مهلب را پهلوى خويش به وصول خراج وا مىگذارى كه « مردى است نكو راى و نيكو سياست و جنگ آزموده و جنگ ديده ، فرزند « جنگ فرزند جنگزادگان ، مراقبت كن كه مردم حركت كنند و با آنها « در اهواز و آن سوى اهواز مقابله كن . به بشر پيغام دادم كه سپاهى از مردم « كوفه به كمك تو فرستد ، وقتى با دشمن مقابل شدى بى حضور و مشورت « مهلب كارى مكن ، ان شاء الله . سلام بر تو باد با رحمت خداى » گويد : براى خالد سخت بود كه عبد الملك كار وى را در مورد فرستادن برادرش و واگذاشتن مهلب نپسنديده بود و به راى وى تنها رضايت نداده بود و گفته