محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3479
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اما خوارج گفتند : « ديروز به ما گفتيد كه او در دنيا و آخرت دوست شماست و شما در زندگى و مرگ دوستان اوييد ، اينك به ما بگوييد دربارهء عبد الملك چه مىگوييد ؟ » گفتند : « پيشواى ماست و خليفهء ما » و چون بيعت كرده بودند چاره اى جز اين سخن نداشتند . ازارقه گفتند : « اى دشمنان خدا شما ديروز از او در دنيا و آخرت بيزارى مىكرديد و مىگفتيد كه در زندگى و مرگ دشمنان او هستيد و اكنون پيشوا و خليفهء شماست ، در صورتى كه پيشوايى را كه دوست وى بوديد كشته است بنابر اين كدام يكيشان بر حقند و كدامشان هدايتگرند و كدامشان ضلالتگرند ؟ » به آنها گفتند : « دشمنان خدا به دو رضايت دادهايم كه كارهاى ما به دست اوست و بدين خشنوديم چنان كه بدان خشنود بوديم » گفتند : « نه ، ولى شما برادران شياطينيد و دوست ستمگران و بندگان دنيا » گويد : عبد الملك بن مروان بشر بن مروان را بر كوفه گماشت و خالد بن عبد الله را بر بصره . و چون خالد بيامد مهلب را بر خراج و كمكهاى اهواز به جا گذاشت و عامر بن مسمع را بر شاپور گماشت و مقاتل بن مسمع را بر اردشير خره و مسمع بن مالك بن مسمع را بر فسا و دارابگرد و مغيرة بن مهلب را بر استخر . گويد : آنگاه كس پيش مقاتل فرستاد و او را بر سپاهى گماشت و به كمك عبد العزيز فرستاد كه از پى ازارقه برخاست كه از جانب كرمان به طرف وى سرازير شدند و به دارابگرد رسيدند ، وى نيز آهنگ آنها كرد ، قطرى صالح بن محراق را با نهصد سوار فرستاد كه بيامد تا مقابل عبد العزيز رسيد كه شبانگاه راه مىپيمود كه كسان بىآرايش جنگى نباشند ، كسان وى هزيمت شدند ، مقاتل بن مسمع پياده شد و نبرد كرد تا كشته شد ، عبد العزيز بن عبد الله هزيمت شد و زنش دختر منذر بن جارود دستگير شد كه او را به حراج گذاشتند و به يكصد هزار رسيد كه زنى زيبا بود يكى