محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3480
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از مردان قوم وى به نام ابو حديد شنى كه از خوارج بود غيرت آورد و گفت : « دور شويد ، بدينسان مىبينم كه اين زن مشرك ، شما را مفتون كرده » و گردن او را بزد گويند كه پس از آن سوى بصره رفت و خاندان منذر او را بديدند و گفتند : « به خدا نمىدانيم ترا مدح كنيم يا ذم . » مىگفته بود : « به خدا اين كار را از روى غيرت و تعصب كردم » گويد : عبد العزيز بيامد تا به رامهرمز رسيد . آمدن وى را به مهلب خبر دادند كه يكى از مشايخ قوم خويش را كه از يكه سواران بود فرستاد و گفت : « پيش وى برو اگر به هزيمت آمده دلش بده و به او بگوى كه كارى نكرده كه ديگران نكرده باشند و نيز به او بگو كه به زودى سپاه به دو مىرسد و خدا او را نيرو مىدهد و ظفر مىيابد . » گويد : پس آن شخص پيش عبد العزيز آمد و ديد كه با حدود سى كس آنجا منزل گرفته و غمين و افسرده است . ازدى به دو سلام گفت و گفت كه فرستادهء مهلب است و پيام او را رسانيد و گفت « اگر حاجتى دارد بگويد . آنگاه پيش مهلب بازگشت و خبر را با وى بگفت . » گويد : مهلب به ازدى گفت : « اينك به بصره پيش خالد رو و خبر را با وى بگوى » گفت : « من پيش او روم و بگويم كه برادرش هزيمت شده ! به خدا پيش او نمىروم » مهلب گفت : « نه به خدا كسى جز تو نبايد برود كه او را ديده اى و فرستادهء من به نزد وى بوده اى . » گفت : « اى مهلب اگر امسال پيش وى روى به تو معلوم خواهد داشت . » و برون شد . مهلب گفت : « به خدا تو از طرف من احساس ايمنى مىكنى ، اگر كسى جز