محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3478

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو زهير عبسى گويد : از آن پس كه ازارقه و مهلب هشتماه در سولاق به سختى نبرد كردند ، خبر آمد كه مصعب بن زبير كشته شد ، و اين خبر پيش از آنكه به مهلب و ياران وى رسد به خوارج رسيد ، خوارج به آنها بانگ زدند و گفتند : « چرا به ما نمىگوييد كه راى شما دربارهء مصعب چيست ؟ » گفتند : « پيشواى هدايت است . » گفتند : « و شما در دنيا و آخرت دوستان وى هستيد ؟ » گفتند : « آرى ، ما در زندگى و مرگ دوستان وى هستيم . » گفتند : « دربارهء عبد الملك بن مروان چه مىگوييد ؟ » گفتند : « وى پسر ملعون است و ما از او بيزاريم و به نزد ما خون وى از شما حلالتر است » گفتند : « شما در دنيا و آخرت از او بيزاريد ؟ » گفتند : « آرى ، همانطور كه از شما بيزاريم . » گفتند : « شما در زندگى و مرگ دشمنان وى هستيد ؟ » گفتند : « آرى دشمنان اوييم ، چنان كه دشمنان شماييم . » گفتند : « پس عبد الملك بن مروان پيشواى شما مصعب را كشت و چنان مىبينيم كه فردا عبد الملك را پيشواى خويش خواهيد كرد در صورتى كه اكنون از او بيزارى مىكنيد و پدرش را لعنت مىكنيد » گفتند : « اى دشمنان خدا دروغ مىگوييد . » گويد : و چون فردا شد ، كشته شدن مصعب را معلوم داشتند و مهلب با عبد الملك ابن مروان بيعت كرد . آنگاه خوارج پيش آنها آمدند و گفتند : « شما دربارهء مصعب چه مىگوييد ؟ » گفتند : « اى دشمنان خدا گفتار خويش را دربارهء وى با شما نمىگوييم » كه نمىخواستند خويشتن را پيش خوارج تكذيب كرده باشند .