محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3473
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« وقتى سخن نيكى گويم كه ميانشان اصلاح آرم « وهيب گويد : به اين ترتيب صلح نمىكنم » گويد : آنگاه رو به مرد نكو منظر كرد و گفت : « مقررى تو چند است ؟ » گفت : « هفتصد . » به من گفت : « تو جزو چندىها هستى ؟ » گفتم : « جزو سيصدىها . » پس روى به دبيران كرد و گفت : « از مقررى اين چهارصد كم كنيد و بر مقررى اين بيفزاييد » و وقتى كه برگشتم من هفتصدى بودم و او سيصدى . گويد : آنگاه مردم كنده بيامدند عبد الملك ، به عبد الله بن اسحاق بن اشعث نگريست و به برادر خود بشر ، سفارش او را كرد و گفت : « وى را جزو ياران خويش كن . » پس از آن داود بن قحذم با دويست كس از بكر بن وائل آمد كه خيمه هاى داودى داشتند و به نام داود شهره بود . وى با عبد الملك بر تخت نشست پس از آن عبد الملك برخاست و آنها نيز با وى برخاستند عبد الملك چشم به دنبال آنها دوخت و گفت : « اينان بدكارانند ، به خدا اگر يارشان پيش من نيامده بود يكيشان از من اطاعت نمىكرد » پس از آن چنان كه گفتهاند قطن بن عبد الله حارثى را به مدت چهل روز ولايتدار كوفه كرد . سپس او را برداشت و بشر بن مروان را ولايتدار كرد . گويد : عبد الملك به منبر كوفه رفت و سخن كرد و گفت : « اگر عبد الله بن زبير چنان كه مىپندارد ، خليفه بود برون مىشد و به خويشتن مىكوشيد و دم خودش را در حرم محكم نمىكرد » پس از آن گفت : « بشر بن مروان را بر شما گماشتم و دستور دادم با مردم مطيع نيكى كند و با مردم عصيانگر سختى كند ، شنواى او باشيد و اطاعت كنيد . »