محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3464
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « اى امير مؤمنان بهتر است به جاى بمانى و كسانى از خاندان خويش را بر اين سپاهها بگمارى و سوى مصعب روانه كنى » عبد الملك گفت : « اين كار از يك قرشى ساخته است كه راى درست داشته باشد شايد كسى را كه مىفرستم دلير باشد اما راى درست نداشته باشد خويشتن را چنان مىبينم كه در تدبير جنگ بصيرم و در كار شمشير ، اگر به آن ناچارم كنند ، دلير » . مصعب نيز از خاندان شجاعت است ، پدرش از همه قرشيان شجاعتر بود . مصعب شجاع است اما از تدبير جنگ بى اطلاع . تواضع را دوست دارد و يارانش با وى مخالفت مىكنند ، اما ياران من نيكخواهى مىكنند . » گويد : پس عبد الملك روان شد تا به مسكن فرود آمد ، مصعب نيز سوى باجميرا آمد . عبد الملك به ياران خويش از مردم عراق نامه نوشت ابراهيم بن اشتر نامهء عبد الملك را همچنان مهر زده و نخوانده پيش مصعب آورد و به دو داد كه پرسيد : در آن چيست ؟ ابراهيم گفت : « نخواندهام » مصعب نامه را خواند كه عبد الملك ابراهيم را سوى خويش خوانده بود و ولايتدارى عراق را از آن وى مىكرد . ابراهيم گفت : « به خدا از هيچكس چون من نوميد نيست ، به همه ياران تو نيز نامه اى همانند اين نوشته ، از من بشنو و گردن آنها را بزن . » گفت : « در اين صورت عشايرشان نيكخواه ما نخواهند بود » گفت : « پس آنها را در بند آهنين كن و به ابيض كسرى فرست و آنجا بدار و كسان برگمار كه اگر مغلوب شدى گردنهايشان را بزند و اگر غالب شدى به وسيلهء آنها بر عشايرشان منت نهى » گفت : « اى ابو نعمان ، به اين كار نمىتوانم پرداخت ، خدا ابو بحر را رحمت كند كه مرا از مردم عراق بيم مىداد گويى وضع ما را مىديد . »