محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3454

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به خدا رأى ما اينست كه او را بكشى كه منافق است و دشمن » پس از آن عبد الله بن مسعدهء فزارى برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان يحيى پسر عموى تو است و خويشاوندى وى چنان است كه دانسته اى . آنها چنان كرده‌اند كه كرده‌اند تو نيز با آنها چنان كرده اى كه كرده اى ، از آنها ايمن نيستى ، اما كشتن آنها را نيز روا نمىدانم آنها را پيش دشمن خويش فرست اگر كشته شدند به دست ديگرى از زحمتشان رهايى يافته اى و اگر سالم ماندند و باز آمدند در كار ايشان انديشه مىكنى . » گويد : عبد الملك راى وى را كار بست و خاندان سعيد را برون كرد و سوى مصعب بن زبير فرستاد كه چون پيش وى رسيدند و يحيى به نزد او وارد شد ، ابن زبير به دو گفت : « جان بردى و دم كنده شد . » گفت : « به خدا دم چنانست كه بود » گويد : « پس از آن عبد الملك كس به نزد زن كلبى عمرو بن سعيد فرستاد كه مكتوب صلحى را كه براى عمرو نوشته بودم براى من بفرست » زن عمرو به فرستاده گفت : « برو به او بگو مكتوب صلح را در كفنهاى او پيچيدم تا به كمك آن به نزد پروردگار خويش با تو محاجه كند . » گويد : و چنان بود كه نسب عمرو بن سعيد و عبد الملك بن اميه به هم مىرسيد ، مادر عمرو ام البنين دختر حكم بن ابى العاص عمهء عبد الملك بود . عوانه گويد : ميان عبد الملك و عمرو از روزگار ديرين كينه بوده بود ، دو پسر سعيد از ام البنين بودند و عبد الملك و معاويه دو پسر مروان بودند و به روزگار جوانى پيش مادر مروان بن حكم مىرفته بودند كه از قبيلهء كنانه بود و پيش وى به صحبت مىنشستند . يك غلام سياه نيز همراه عبد الملك و معاويه مىرفت ، وقتى آنجا مىرفتند مادر مروان غذايى برايشان آماده مىكرد و مىآورد و بشقابى پيش هر كدامشان مىنهاد و پيوسته معاوية بن مروان و محمد بن سعيد و نيز عبد الملك و عمرو