محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3453

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را به مسجد بردند و برون شد و بر آن نشست و چون وليد را در ميانه نديد گفت : « واى شما ، وليد كجاست ، به حرمت پدرشان سوگند كه اگر او را كشته باشند انتقامشان را گرفته‌اند . » ابراهيم بن عربى كنانى بيامد و گفت : « اينك وليد به نزد من است زخمى خورده و چيزيش نيست . » گويد : يحيى بن سعيد را پيش عبد الملك آوردند و بگفت تا او را بكشند اما عبد العزيز به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان خدا مرا به قربانت كند . مىخواهى به يك روز فرزندان اميه را بكشى ؟ » پس عبد الملك بگفت تا يحيى را به زندان كردند . آنگاه عنبسة بن سعيد را بياوردند كه گفت : « او را بكشيد . » و باز عبد العزيز به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان از هلاك كردن و ريشه كن كردن فرزندان اميه چشم بپوش » و عبد الملك بگفت تا عنبسه را نيز به زندان كنند . پس از آن عامر بن اسود كلبى را بياوردند كه عبد الملك با چوب خيزرانى كه همراه داشت به سر او زد و گفت : « همراه عمرو با من جنگ مىكنى و با او بر ضد من قيام مىكنى ! » گفت : « بله ، براى آنكه عمرو حرمتم كرد و تو اهانتم كردى ، تقربم داد و تو دورم كردى ، با من نيكى كرد و تو بدى كردى و با وى بودم و بر ضد تو » عبد الملك بگفت تا وى را بكشند و عبد العزيز به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، ترا به خدا دايى مرا مكش » و عبد الملك عامر را به او بخشيد ، آنگاه بگفت تا پسران سعيد را به زندان كردند . گويد : يحيى بن سعيد يك ماه يا بيشتر در زندان ببود ، پس از آن عبد الملك به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و از كسان دربارهء كشتن وى نظر خواست يكى از سخنوران قوم به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان مگر مار به جز مار مىزايد ؟