محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3452
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس از آن عبد الملك گفت : « غلام ! نيزهء كوتاه را بيار » ، و چون نيزهء كوتاه را بياورد ، آن را تكان داد و به عمرو زد اما كارى نساخت تا دست به بازوى عمرو زد و متوجه زره شد و بخنديد و گفت : « اى ابو اميه زره هم دارى ؟ غلام ! صمصامه را بيار . » گويد : غلام شمشير را ( كه صمصامه نام داشت ) بياورد و بگفت تا عمرو را به زمين انداختند و بر سينه اش نشست و سرش را بريد و شعرى به اين مضمون مىخواند : « اى عمرو ، اگر از ناسزا و عيبگويى من باز نمانى « چنانت بزنم كه مرغ جانت گويد آبم دهيد » آنگاه عبد الملك به لرزه اى سخت دچار شد و پنداشتهاند كه شخص ، وقتى خويشاوندى را بكشد چنين مىشود . او را از سينهء عمرو برداشتند و بر تخت نهادند كه گفت : « هرگز كسى را چون اين نديدم كه يك دنيادار او را كشت نه يك طالب آخرت » گويد : يحيى بن سعيد و همراهانش به خانه بر سر پسران مروان ريختند و آنها و غلامانشان را زخمى كردند ، آنها نيز به نبرد با يحيى و يارانش پرداختند . آنگاه عبد الرحمن بن ام حكم ثقفى بيامد كه سر را به او دادند كه ميان مردم انداخت . عبد العزيز بن مروان برفت و كيسه هاى مال بياورد و ميان مردم مىانداخت و چون كسان مالها را نگريستند و سر را بديدند مالها را ربودند و پراكنده شدند . گويند : وقتى عبد الملك به نماز مىرفت به ابو زعزعه غلام خويش گفت كه عمرو را بكشد كه وى را بكشت و سرش را ميان مردم و يارانش افكند . عوانه گويد : شنيدم عبد الملك بگفت تا مالهايى را كه ميان مردم افكنده بودند پس گرفتند و همه به بيت المال بازگشت . گويد : آن روز سنگى بر سر يحيى زده بودند . عبد الملك بگفت تا تخت وى