محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3447
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زدند ، ركاب عبد الرحمن ببريد و ابن سراج از دست وى نجات يافت و عبد الرحمن گفت : « به خدا اگر ركابم نبريده بود كاههاى شكمت را بيرون مىريختم . » گويد : عمرو و عبد الملك صلح نمىكردند و چون نبردشان طول كشيد زنان و كودكان كلب بيامدند و گريستند و به سفيان بن ابرد و حسان بن مالك گفتند : چرا خودتان را در راه قدرت قرشيان به كشتن مىدهيد و هر كدامشان قسم ياد كردند كه باز نگردد تا حريف وى باز گردد و چون همسخن شدند كه باز گردند نظر كردند و معلوم داشتند كه سفيان از ابن حريث كهنسالتر است و از ابن حريث خواستند كه بازگشت . گويد : پس از آن عبد الملك و عمرو صلح كردند و مكتوبى در ميانه نوشتند و عبد الملك عمرو را امان داد و اين به شامگاه پنجشنبه بود . عوانه گويد : عمرو بن سعيد كمانى سياه به دوش آويخته بود و با سواران برون شد و بيامد تا طنابهاى خيمه گاه عبد الملك زير پاى اسب وى افتاد و خيمه گاه فرو ريخت ، عمرو پياده شد و بنشست . عبد الملك خشمگين بود به عمرو گفت : « اى ابو اميه با اين كمان آويختن همانند مردم قيس شده اى » گفت : « نه ولى همانند كسى شدهام كه از آنها بهتر بود ، همانند عاص بن اميه . » آنگاه خشمگين برخاست و با سواران برفت و وارد دمشق شد عبد الملك نيز به روز پنجشنبه وارد دمشق شد و كس پيش عمرو فرستاد كه مقرريهاى كسان را بده عمرو پيغام داد : « اينجا شهر تو نيست ، از اينجا برو . » و چون روز دوشنبه شد چهار روز پس از ورود عبد الملك به دمشق كس پيش عمرو فرستاد كه پيش من آى . عمرو پيش زن كلبى خويش بود . گويد : و چنان بود كه عبد الملك كريب بن ابرهة الصباح حميرى را پيش خوانده بود و دربارهء عمرو بن سعيد با وى مشورت كرده بود .