محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3448
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كريب به دو گفته بود : « مردم حمير در اين كار هلاك شدند ، اين را شايسته تو نمىدانم ، به من ربطى ندارد » گويد : وقتى فرستادهء عبد الملك پيش عمرو آمد كه او را بخواند عبد الله بن يزيد بن معاويه پيش عمرو بود ، عبد الله به عمرو گفت : « اى ابو اميه به خدا ترا از گوش و چشم خودم بيشتر دوست دارم ، مىبينم كه اين مرد كس فرستاده كه پيش او به روى ، رأى من اينست كه چنين نكنى » عمرو گفت : « چرا ؟ » گفت : « تبيع پسر زن كعب الاحبار گفته كه بزرگى از بزرگان اولاد اسماعيل باز مىگردد و درهاى دمشق را مىبندد ، سپس از آنجا برون مىشود و چيزى نمىگذرد كه كشته مىشود . » عمرو گفت : « به خدا اگر خفته باشم بيم ندارم كه ابن زرقا بيدارم كند . وى جرأت اين كار ندارد ، اما ديشب عثمان بن عفان به خواب من آمد و پيراهن خويش را به تن من كرد » گويد : عبد الله بن يزيد ، شوهر ام موسى دختر عمرو بن سعيد بود . گويد : عمرو به فرستاده گفت : « سلامش برسان و بگو شبانگاه پيش تو مىآيم ان شاء الله . » و چون شب شد عمرو زره محكمى ما بين يك قباى قهستانى و پيراهن قهستانى به تن كرد و شمشير خويش را بياويخت . زن كلبى عمرو پيش وى بود و حميد بن حريث كلبى نيز بود ، وقتى برخاست كه برود روى فرش لغزيد . حميد به دو گفت : « به خدا اگر حرف مرا مىشنوى پيش او نرو . » زنش نيز همين سخن را با وى گفت . اما به گفتهء آنها اعتنا نكرد و با يكصد كس از غلامان خويش برفت . گويد : عبد الملك كس پيش پسران مروان فرستاده بود كه به نزد وى فراهم آمده بودند و چون خبر يافت كه عمرو بر در است بگفت تا همراهان وى را نگهدارند و به دو اجازه داد كه بيامد و به نزد هر در ياران وى را نگه مىداشتند . عاقبت عمرو