محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3438

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كردند كه وساطت آنها را پذيرفت و عبيد الله را رها كرد . گويد : ابن حر ، به ياران خويش گفته بود اگر كسان بيرون آمدند و مصعب وساطت آنها را نپذيرفته بود ، به زندان بتازيد كه من از درون با شما كمك مىكنم و چون ابن حر ، برون شد گفت : « سلاح آشكار كنيد » كه سلاحهاى خويش را بنمودند و با آنها برفت و كسى متعرض او نشد و سوى منزل خويش رفت . گويد : مصعب از آزاد كردن وى پشيمان شد و ابن حر ، مخالفت آشكار كرد . كسان به تهنيت پيش وى رفتند و به آنها مىگفت : « اين كار جز با كسانى همانند خليفگان گذشته شما به صلاح نيايد ، اما همانند آنها كسى را ميان خودمان نمىيابيم كه زمام كار را به دست وى دهيم و نيكخواه وى باشيم و اگر چنين باشد كه هر كه توانا شود چپاول كند ، چرا بيعت آنها را به گردن گيريم . نه در نبرد از ما دليرترند و نه از ما توانگرتر . پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به ما گفته كه اطاعت مخلوق بر معصيت خالق روا نيست و ما پس از چهار خليفهء سلف ، پيشواى صالح و وزير خدا ترس نيافته‌ايم همگى عصيانگرند و خلافكار ، نيرومند دنيا و ضعيف آخرت . پس به چه حق حرمت ما را كه جنگاوران نخيله و قادسيه و جلولا و نهاوند بوده‌ايم و گلوها و پيشانيهايمان را مقابل نيزه ها و شمشيرها برده‌ايم و مىشكنند و حق و فضيلت ما را نمىشناسند ، از حريم خويش دفاع كنيد كه هر چه پيش آيد ، برترى از شماست ، من اينك دشمنى نموده‌ام و خلاف آشكار كرده‌ام و نيرويى جز به تأييد خدا نيست . » گويد : آنگاه به جنگ آنها پرداخت و تاخت و تاز كرد ، مصعب ، سيف بن هانى مرادى را پيش وى فرستاد كه به دو گفت : « مصعب خراج بادوريا را به تو مىدهد كه بيعت كنى و به اطاعت وى در آيى . » گفت : « مگر خراج بادوريا و غير بادوريا از آن من نيست ؟ من چيزى نمىپذيرم و از آنها ايمن نيستم ولى اى جوان ( آن وقت سيف جوان بود ) تو را نوجوان و عاقل مىبينم ، مىخواهى تابع من شوى و ترا مالدار كنم ؟ » اما سيف