محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3436
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبيد الله گفت : « اى قوم ، اگر فرصت به دست آمد دستاويز بگذاريد و اختيار - دار كار خويش شويد » گفتند : « باز همديگر را مىبينيم » و همديگر را مىديدند و از اين گونه سخنان داشتند گويد : و چون معاويه بمرد و از فتنهء ابن زبير آن حادثه ها زاد گفت : « قرشيان انصاف نمىكنند ، ابناى آزادگان كجايند ؟ » گويد : مطرودان هر قبيله ( خليع ) سوى وى آمدند و هفتصد سوار بر او فراهم شد و گفتند : « دستور خويش را بگوى » گويد : و چون عبيد الله بن زياد بگريخت و يزيد بن معاويه بمرد ، عبيد الله بن حر به جوانان خويش گفت : « اينك كه وضع روشن شده ، اگر خواهيد كارى كنيم » پس از آن سوى مداين رفت و اموالى را كه از جبال براى حكومت مىآوردند مىگرفت و مقررى خويش را با مقررى يارانش از آن بر مىداشت . پس از آن به ياران خويش گفت : « در كوفه شريكانى داريد كه حقى در اين مال دارند اما مقررى سال آينده را پيشكى برداريد » آنگاه براى صاحب مال در مقابل آنچه گرفته بود مفاضا ( برائت ) نوشت و به همين ترتيب در ولايات مىگشت . راوى گويد : گفتم : « آيا اموال مردم و بازرگانان را نيز مىگرفت ؟ » گفت : « ابو الاشرس را نشناخته اى . به خدا در همه جهان عربى نبود كه در مقابل آزاد زنى غيورتر از او باشد و از زشتى و شراب به دور تر ، اما شعرش او را به نزد مردم سبك كرد كه شاعرى ماهر بود . » گويد : و چنين بود تا مختار غلبه يافت و از اعمال عبيد الله در سواد خبر يافت و بگفت تا زن وى ام سلمه حنفى را بداشتند و گفت : « به خدا او را مىكشم يا يارانش را مىكشم » گويد : و چون خبر به عبيد الله بن حر رسيد با جوانان خويش بيامد و