محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3413

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بود و به عباد گفت بداردش تا دربارهء وى با امير سخن كند . پس به نزد مصعب رفت و گفت : « مىخواهم عبد الله بن شداد را به من دهى كه او را بكشم كه خونى من است » مصعب دستور داد عبد الله را به او بدهند و چون بيامد او را گرفت و گردنش را بزد . عباد مىگفته بود : « به خدا اگر مىدانستم كه مىخواهى او را بكشى وى را به ديگرى داده بودم كه بكشدش ، پنداشته بودم با امير دربارهء او سخن مىكنى و آزادش مىكنى » گويد : پسر عبد الله بن شداد را آوردند كه نامش شداد بود و مردى بالغ بود و نوره مىكشيده بود ، گفت : « ببينيد بالغ شده ؟ » گفتند : « نه ، پسر است » و آزادش كردند . گويد : اسود بن سعيد از مصعب خواسته بود كه امان بر برادر خويش عرضه كند و اگر برون آمد او را به اسود واگذارد . پس به نزد برادر خويش رفت و امان بر او عرضه كرد اما نپذيرفت و برون نيامد و گفت : « با يارانم بميرم بهتر از آنكه با شما زندگى كنم » نام وى قيس بود و او را بياوردند و با ديگر كسان كشته شد . گويد : بجير بن عبد الله مسلى ، و به قولى يكى از آزادشدگان ، وقتى پيش مصعبش آوردند و بسيار كس از آنها همراه وى بودند به مصعب گفت : « حمد خداى كه ما را به اسيرى دچار كرد و ترا به معرض بخشيدن ما آورد . دو مقام است كه يكى مايهء رضاى خداست و يكى مايه خشم وى : هر كه ببخشد خدايش ببخشد و عزتش را بيفزايد و هر كه عقوبت كند از قصاص در امان نماند . اى پسر زبير ، ما اهل قبلهء شماييم و بر ملت شما ، نه تركيم و نه ديلم ، اگر برادران همشهريمان با من مخالفت كرده‌اند يا ما به صواب بوده‌ايم و آنها خطا كرده‌اند و يا ما به خطا بوده‌ايم و آنها به صواب رفته‌اند ، پس نبرد كرديم چنان كه مردم شام با همديگر نبرد كردند كه اختلاف كردند و به نبرد پرداختند سپس به اتفاق پيوستند . مردم بصره نيز با