محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3412
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : « و چنان شد كه او گفته بود » گويد : كسان پنداشتهاند كه آن روز نزديك محل روغنكشان زيانين كشته شد ، دو تن از مردم بنى حنيفه ، دو برادر يكى به نام طرفه و ديگرى به نام طريفه پسران عبد الله ابن دجاجه او را كشتند . گويد : روز پس از كشته شدن مختار ، بجير بن عبد الله مسلى گفت : « اى قوم ، ديروز يارتان رأيى درست با شما گفت كه اى كاش اطاعتش كرده بوديد اگر به حكم اين قوم تسليم شويد مانند گوسفندان سرتان را مىبرند با شمشيرهايتان برون شويد و نبرد كنيد تا محترمانه بميريد » ، اما اطاعت او نكردند و گفتند : « كسى كه بيشتر از تو اطاعت او مىكرديم و اندرز او را مىپذيرفتيم به ما چنين دستور داد و اطاعت او نكرديم پندارى اطاعت تو مىكنيم ؟ » گويد : پس قوم تسليم شدند و به حكم دشمن گردن نهادند . مصعب ، عباد بن حصين حبطى را سوى آنها فرستاد كه بازوهايشان را مىبست و بيرونشان مىآورد ، عبد الله بن شداد جشمى به عباد بن حصين وصيت كرد ، عبد الله بن قراد به جستجوى عصا يا آهن ناچيزى بود كه با آن نبرد كند اما نيافت كه وقتى پيش او رفتند و شمشيرش را گرفتند و بازوانش را بستند پشيمان شده بود . گويد : عبد الرحمن بن محمد بن اشعث بر او گذشت و گفت : « اين را بياريد به من بدهيد تا گردنش را بزنم » گفت : « بر دين جد تو باشم كه ايمان آورد و كافر شد اگر دروغ بگويم ، پدرت را با شمشير زدم تا جان داد . » گويد : پس عبد الرحمن پياده شد و گفت : « او را نزديك من آريد » و چون نزديك بردند خونش را بريخت و عباد خشمگين شد و گفت : « او را كشتى ، اما دستور كشتنش را نداشتى » گويد : و نيز عبد الرحمن به عبد الله بن شداد جشمى گذشت كه مردى و الا قدر