محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3411
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « راى من يا رأى خدا ؟ » گفت : « راى خدا » گفت : « اى احمق ، واى تو ، من يكى از عربانم ، ديدم ابن زبير به حجاز تاخت و ديدم كه نجده به يمامه تاخت و مروان به شام ، من نيز كمتر از ديگر مردان عرب نبودم و اين ولايت را گرفتم و مانند يكى از آنها بودم جز اينكه به طلب انتقام خاندان پيمبر بودم كه عربان از آن غافل مانده بودند و كسانى را كه در خون آنها دستى داشته بودند كشتم و تا امروز در اين كار سخت كوشيدم ، اگر همتت نيست براى حفظ اعتبار خويش نبرد كن . » سايب گفت : « انا لله و انا اليه راجعون من چه كاره بودهام كه براى حفظ اعتبار خويش بكوشم » گويد : با نوزده كس برون شد و گفت : « مرا امان مىدهيد كه پيش شما بيايم ؟ » گفتند : « نه ، بايد به حكم ما تسليم شوى » گفت : « هرگز حكم شما را دربارهء خودم نمىپذيرم » و با شمشير خويش ضربت زد تا كشته شد . گويد : وقتى يارانش نپذيرفتند كه با وى برون شوند به آنها گفت : « وقتى من برون شدم و كشته شدم ضعف و زبونى شما بيشتر مىشود و اگر به حكم آنها تسليم شويد دشمنانتان كه خونهاشان را ريختهايد به شما مىتازند و هر كدامشان دربارهء يكى از شما گويد : اين خونى من است ، بعضىتان را بكشند و بعضى ديگرتان كشته شدن آنها را ببينند و گوييد كه اى كاش اطاعت مختار كرده بوديم و به راى او عمل كرده بوديم اما اگر با من برون شويد اگر ظفر نيابيد محترمانه جان مىدهيد و اگر كسى از شما فرار كند و پيش عشيره اش رود و عشيره اش از او حمايت كنند . شما فردا در همين وقت زبونترين مردم روى زمين خواهيد بود . »