محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2806
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حفاظت آن دلبسته اى ؟ » گفتم : « چه مانعى دارد ؟ » گفت : « به خدا اگر مردى كه مىشناسمش به جاى تو بود آن را نگه نمىداشت . » گفتم : « او كيست ؟ » گفت : « غالب بن صعصعه » گويد : اهل مربد را بانگ دادم و گفتم : « بگيريد » و مال را بر آنها افشاندم . گويد : يكى از آنها گفت : « پسر غالب عبايت را بينداز و من بينداختم » يكى ديگر گفت : « پيراهنت را بينداز » كه انداختم . ديگرى گفت : « عمامه ات را بينداز » كه بينداختم و با يك تنبان بماندم . ديگرى گفت : « تنبانت را بينداز » گفتم : « بيندازم و برهنه راه بيفتم ؟ ديوانه نيستم . » گويد : خبر به زياد رسيده بود و چند سوار سوى مربد فرستاده بود كه مرا پيش او ببرند ، يكى از بنى هجيم بر اسبى بيامد و گفت : « دارند مىآيند فرار كن » و مرا پشت سر خود سوار كرد و تاختن كرد تا از ديده ها نهان شد ، سواران وقتى رسيدند كه من رفته بودم . زياد ، دو عموى من ، ذهيل و زحاف ، پسران صعصعه ، را كه در ديوان جزو دو هزارىها بودند و با وى بودند گرفت و به زندان كرد . من كس پيش آنها فرستادم كه اگر مىخواهيد بيايم ، كس فرستادند كه نزديك ما ميا كه كار زياد معلوم نيست ، با ما چه مىتواند بكند كه گناهى نكردهايم ؟ گويد : دو عمويم چند روزى ببودند آنگاه دربارهء آنها با زياد سخن كردند و گفتند : « شنوايند و مطيع ، يك جوان بدوى كارى كرده ، آنها گناهى ندارند » . پس آنها را آزاد كرد . به من گفتند : « به ما بگو : پدرت از آذوقه و جامه چه سفارش داده بود ؟ »