محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2807

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به آنها گفتم ، همه را خريدند و آن را بار كردم و پيش پدرم رفتم كه خبر من به او رسيده بود . از من پرسيد چه كردى ؟ و قضيه را با وى بگفتم . گفت : « اين جور كارها را خوب بلدى » و دست به سرم كشيد . راوى گويد : فرزدق تا آن وقت شعر نمىگفت و پس از آن شعر گفتن آغاز كرد قصه وى به خاطر زياد مانده بود . گويد : پس از آن چنان شد كه احنف بن قيس و جارية بن قدامه از طايفهء بنى ربيعة بن كعب و جون بن قتاده عبشمى و حتات بن يزيد ابو منازل ، يكى از پسران حوى ابن سفيان ، پيش معاويه رفتند كه به هر يك از آنها يكصد هزار داد . اما به حتات هفتاد هزار داد . وقتى به راه مىرفتند از همديگر بپرسيدند و مقدار جايزهء خويش را به حتات بگفتند و معلوم شد كه فقط او هفتاد هزار گرفته است . حتات سوى معاويه بازگشت كه از او پرسيد : « اى ابو منازل ، چرا بازگشتى ؟ » گفت : « مرا ميان بنى تميم رسوا كردى ، مگر اعتبارم درست نيست ؟ مگر سالخورده نيستم ؟ مگر قومم از من اطاعت نمىكنند ؟ » گفت : « چرا » گفت : « پس چرا از اين جمع با من خست كردى ؟ » گفت : « از اين جمع دينشان را خريدم و ترا با دينت و عقيده ات دربارهء عثمان بن عفان واگذاشتم » اين سخن از آن رو مىگفت كه حتات از جمله دوستداران عثمان بود . گفت : « دين مرا نيز بخر » و از جايزهء خويش عيب گرفت و معاويه او را به زندان كرد و فرزدق در اين باب شعرى دراز گفت و از كار معاويه خرده گرفت و او سى هزار ديگر به كسان حتات داد ، و اين ، زياد را نسبت به فرزدق خشمگين كرده بود . گويد : وقتى قوم نهشل و فقيم شكايت او را پيش زياد بردند خشم وى بيفزود و از پى وى برآمد كه فرارى شد و پيش عيسى بن خصيله رفت .