محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2802
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مسجد معادل رفتند . سيف بن وهب با جمعى از ياران خويش بر ضد آنها برخاست و كسانى را كه سوى وى آمده بودند بكشت . گروهى از جوانان بنى على و گروهى از جوانان بنى راسب سوى قريب و زحاف رفتند و به آنها تيراندازى كردند . قريب گفت : « آيا عبد الله بن اوس طاحى ميان شما هست ؟ » كه با وى هماوردى مىكرده بود ؟ گفتند : « آرى » گفت : « پس به هماوردى من آى » گويد : و چنان شد كه عبد الله او را بكشت و سر او را بياورد . زياد كه از كوفه مىآمد او را به ملامت گرفت و گفت : « اى مردم طاحيه اگر از اين جمع كسانى را نكشته بوديد زندانيتان مىكردم . » گويد : قريب از طايفهء اياد بود و زخاف از طايفهء طى بود ، پسر خاله بودند و نخستين كسانى بودند كه پس از خوارج نهروان قيام كردند . سعيد گويد : ابو بلا مىگفت : « خدا قريب را تقرب ندهد ، به خدا اگر از آسمان بيفتم بهتر از آن مىخواهم كه چنان كنم كه او كرده بود » مقصودش قيام بود . وهب گويد : از پس قريب و زخاف كار حروريان بالا گرفت و سمره آنها را بكشت و به كشتنشان فرمان داد . وقتى زياد به كوفه مىرفت سمره جانشين وى بود و بسيار كس از خوارج را بكشت . ابو عبيده گويد : آن روز زياد بر منبر گفت : « اى مردم بصره به خدا اينان را از ميان برداريد و گر نه از شما آغاز مىكنم ، به خدا اگر يكيشان جان ببرد ، از مقررى سال بگذرم نخواهيد گرفت . » گويد : پس كسان بر ضد آنها برخاستند و همه را بكشتند . محمد بن عمر گويد : در همين سال معاويه گفته بود كه منبر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را به شام برند و چون آن را از جاى تكان دادند خورشيد گرفت چنان كه ستارگان ديده مىشد و مردم وحشت زده شدند گفت : « نمىخواستم منبر را ببرم ،