محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2803

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بلكه بيم داشتم موريانه آن را خورده باشد . » آنگاه منبر را بپوشانيد . سعيد بن دينار به نقل از پدرش گويد : معاويه گفت : « نظر من اين است كه منبر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در مدينه نماند كه مردم آنجا قاتلان و دشمنان امير مؤمنان عثمان بوده‌اند . » و چون به مدينه آمد عصا را خواست كه به نزد سعد القرظ بود . گويد : ابو هريره و جابر بن عبد الله پيش معاويه آمدند و گفتند : « اى امير مؤمنان ترا به خدا عز و جل چنين مكن كه اين كار روا نيست ، مىخواهى منبر رسول خدا را از جايى كه وى نهاده برون برى و عصاى وى را به شام ببرى ؟ مسجد را ببر . » گويد : معاويه كوتاه آمد و شش پله بر منبر افزود كه اكنون هشت پله دارد . و از كارى كه كرده بود از مردم عذر خواست . قبيصة بن ذويب گويد : عبد الملك قصد منبر كرده بود به دو گفتم : « ترا به خدا - عز و جل چنين مكن و منبر را از جاى مبر كه امير مؤمنان معاويه آن را از جا تكان داد و خورشيد گرفت . پيمبر فرمود : هر كه با منبر من بدى كند جايگاهش از آتش پر شود . چرا مىخواهى آن را از مدينه ببرى كه در مدينه وسيلهء فصل اختلافات كسان است ؟ » گويد : عبد الملك از اين كار كوتاه آمد و ديگر از آن سخن نكرد و چون وليد به خلافت رسيد و به حج آمد ، قصد اين كار كرد و گفت : « مرا از اين كار خبر دهيد كه مىخواهم به انجام آن پردازم . » گويد : سعيد بن مسيب كس پيش عمر بن عبد العزيز فرستاد و گفت « با يار خويش بگوى از خدا عز و جل بترسد و خويشتن را به معرض خشم خداى نيارد » عمر بن عبد العزيز با وليد سخن كرد كه كوتاه آمد و ديگر از آن سخن نياورد . گويد : وقتى سليمان بن عبد الملك به حج آمد عمر بن عبد العزيز قصد وليد را با وى بگفت و اين كه سعيد بن مسيب پيش وى آمده بود .