محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2780
تاريخ الطبرى ( فارسي )
او در گذرد . در اين سال ، چنان كه گفتهاند ، معاويه نسب زياد بن سميه را به پدر خويش ابى سفيان پيوست . عمرو بن شبه گويد : گويند وقتى زياد پيش معاويه آمد ، يكى از عبد القيس با وى بود كه به زياد گفت : « ابن عامر منتى بر من دارد ، اگر اجازه دهى پيش وى روم . » زياد گفت : « به شرط آنكه آنچه را ميان او و تو مىگذرد به من بگويى . » گفت : « خوب » زياد به او اجازه داد كه برفت ، ابن عامر به دو گفت : « هى ، هى ، پسر سميه كارهاى مرا تقبيح مىكند و از عاملان من بد مىگويد ، مىخواهم قسمخورانى از قريش بيارم كه قسم ياد كنند كه ابو سفيان سميه را نديده بود . » گويد : وقتى آن مرد بازگشت ، زياد از او پرسش كرد و نخواست با او بگويد ، اما زياد او را رها نكرد تا گفتهء ابن عامر را با وى بگفت و زياد اين را با معاويه بگفت . معاويه نيز به حاجب خويش گفت : « وقتى ابن عامر آمد پاى در اول به چهرهء مركب او بزن . » گويد : حاجب چنان كرد ، ابن عامر شكايت پيش يزيد برد كه به دو گفت : « آيا دربارهء زياد چيزى گفته اى ؟ » گفت : « آرى » گويد : « پس يزيد با وى سوار شد و او را به نزد معاويه برد و چون معاويه ابن عامر را بديد برخاست و به درون رفت . يزيد به وى گفت : « بنشين ، مگر چقدر مىتواند در خانه بنشيند و از مجلس خود بماند ؟ » گويد : و چون دير بماندند معاويه در آمد چوبى به دست داشت كه به درها مىزد و شعرى به اين مضمون مىخواند :