محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2771

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « معقل بن قيس چه شده ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد وى از كار ياران ما خبر ندارد » گويد : هنوز اين سخن به سر نبرده بود كه ابو الرواغ و مسكين بن عامر با بشارت ظفر آمدند و خبر آوردند كه معقل بن قيس و مستورد بن علفه سوى همديگر رفته بودند ، مستورد نيزه به دست داشت و معقل شمشير ، رو به رو شدند ، مستورد نيزه را در سينهء معقل فروبرد چنان كه سر نيزه از پشت وى در آمد ، معقل نيز با شمشير به سر او زد چنان كه شمشير در مغز فرو رفت و هر دو بيجان بيفتادند . حصيرة بن عبد الله به نقل از پدرش گويد : وقتى مستورد بن علفه را كه در ساباط فرود آورده بوديم ديديم كه سوى پل آمد و آن را بريد پنداشتيم كه مىخواهد به طرف ما عبور كند . گويد : از سياهچال ساباط سوى صحراى ميان مداين و ساباط آمديم و آرايش گرفتيم و آماده شديم ، اما مدتى گذشت و نديديمشان كه سوى ما آيند . گويد : پس ابو الرواغ گفت : « اينان كارى داشته‌اند ، كسى هست كه از كار آنها براى ما خبر آرد . » گفتم : « من و وهيب بن ابى اشاءة ازدى مىرويم و خبر مىگيريم و براى تو مىآوريم . » گويد : بر اسبهامان به پل نزديك شديم و ديديم كه آن را بريده‌اند و پنداشتيم كه آنها پل را از ترس ما بريده‌اند و بازگشتيم و مىتاختيم تا پيش يارمان رسيديم و آنچه را ديده بوديم با وى بگفتيم . گفت : « حدس شما چيست ؟ » گفتيم : « پل را از ترس ما بريده‌اند كه خدا ترس ما را در دلشان افكنده است . » گفت : « به جان خودم اين قوم به قصد فرار بيرون نشده بودند ، بلكه با شما