محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2772

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خدعه كرده‌اند ، مىشنويد ، به خدا آنها گفته‌اند كه معقل نخبهء ياران خويش را سوى شما فرستاده اگر توانستيد اين جمع را در جايشان رها كنيد و شتابان سوى معقل و ياران وى رويد كه آنها را غافل و مطمئن خواهيد يافت . پس پل را بريدند كه شما را به كار پل سرگرم كنند و سوى آنها نرويد تا سالارتان را غافلگير كنند . شتاب كنيد ، شتاب كنيد . » گويد : در دل ما افتاد كه آنچه گفته بود درست بود . به مردم دهكده بانگ زديم كه شتابان سوى ما آمدند و به آنها گفتم : « زود پل را ببنديد و ترغيبشان كرديم و چيزى نگذشت كه از بستن پل فراغت يافتند كه بر آن عبور كرديم و شتابان به دنبال آنها رفتيم و به چيزى نمىپرداختيم از پى آنها بوديم و پيوسته به پرسش بوديم . » مىگفتند : « همين جلو شما هستند . رسيديد ، نزديك شمايند . » گويد : به خدا همچنان به تعقيبشان بوديم و مىخواستيم به ياران معقل برسيم . نخستين كسانى كه به ما رسيدند پراكندگان قوم بودند كه فرار مىكردند و كس سر كس نداشت . ابو رواغ جلوشان رفت و بانگ زد : « سوى من آييد ، سوى من آييد ؟ » و كسان سوى وى آمدند و به او پناه بردند . گفت : « واى شما چه خبر است ؟ » گفتند : « نمىدانيم ناگهان خوارج را ديديم كه در اردوگاه ما بودند ما پراكنده بوديم به ما حمله آوردند و ميانمان تفرقه انداختند . » گفت : « امير چه كرد ؟ » يكى مىگفت : « پياده شد و مىجنگيد » يكى مىگفت : « به نظر من كشته شد » گفت : « اى مردم با من بازگرديد ، اگر سالار خويش را زنده يافتيم همراه وى جنگ مىكنيم ، اگر ديديم كه هلاك شده ، با خوارج مىجنگيم كه ما يكه سواران