محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3236

تاريخ الطبرى ( فارسي )

روز و شب را راه پيموديم و سحرگاه فرود آمديم و به اسبان خود تو بره زديم و به اندازهء خوراك آن چرتى زديم آنگاه برنشستيم تا صبح بر آمد كه فرود آمديم و نماز كرديم آنگاه مسيب سوار شد ما نيز سوار شديم ، ابو الجويريهء عبدى را با يكصد سوار از ياران خود و عبد الله بن عوف بن احمر را با يكصد و بيست و حنش بن ابى ربيعه كنانى را با همين مقدار فرستاد و خود او با يكصد كس بماند . گفت : « نخستين كسى را كه ديديد پيش من آريد . » نخستين كسى كه ديديم يك بدوى بود كه چند خر را مىراند و شعرى مىخواند به اين مضمون : « اى مالك سوى يارانم شتاب مكن « روان باش كه در امانى . » گويد : عبد الله بن عوف بن احمر گفت : « اى حميد پسر مسلم به پروردگار كعبه قسم اين بشارت است ، آنگاه به بدوى گفت : « از كدام طايفه اى ؟ » گفت : « از بنى تغلب . » گفت : « قسم به پروردگار كعبه غلبه مىيابيد ان شاء الله . » گويد : مسيب بن نجبه به ما رسيد و آنچه را از بدوى شنيده بوديم با وى بگفتيم و وى را پيش مسيب آورديم كه به ابن عوف گفت : « از سخن تو كه گفتى بشارت ، خرسند شدم و نيز از كلمهء حميد بن مسلم ، اميدوارم بشارتهاى خرسندى آور داشته باشيد . خرسندى اين است كه كارتان پسنديده باشد ( حميد ) و از دشمن به سلامت باشيد ( مسلم ) و اين فالى نكو است پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم فال زدن را خوش داشت . » آنگاه به بدوى گفت : « ميان ما و نزديكترين دستهء اين قوم چه مقدار است ؟ » گفت : « نزديكترين اردويشان اردوى پسر ذو الكلاع است كه ميان وى و حصين اختلاف بود كه حصين ادعا داشت سالار همه جمع است و پسر ذو الكلاع مىگفت : تو كسى نيستى كه بر من سالارت كنند . به عبيد الله نوشته‌اند و در انتظار