محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3219

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نه به خدا ، ولى دعوتگر خدا را شنيدم و اجابت او مىكنم به خونخواهى اين مرد مىروم تا بميرم يا خدا دربارهء من هر چه خواهد مقرر كند . » زنش گفت : « پسران خردسال خود را به كى وامىگذارى ؟ » گفت : « به خداى يگانهء بىشريك ، خدايا كس و فرزند خويش را به تو مىسپارم ، خدايا آنها را حفظ كن . » گويد : پسرش عزره نام داشت و بماند تا بعدها با مصعب بن زبير كشته شد . گويد : عبد الله برفت تا به بانگزنان پيوست و زنش نشسته بود و بر او مىگريست ، زنان ديگر بر او فراهم آمدند و عبد الله با قوم برفت . گويد : آن شب سواران در كوفه بگشتند تا پس از تاريكى شب به مسجد رسيدند كه بسيار كس آنجا به نماز بودند و بانگ « اى خونيهاى حسين » زدند . پدر عزه فائضى نيز با آنها بود . كرب بن نمران در مسجد نماز مىكرد و گفت : « اى خونيهاى حسين ، جمع قوم كجايند ؟ » گفتند : « در نخيله . » گويد : پس او سلاح برگرفت و اسب خويش را خواست كه برنشيند دخترش رواغ كه زن ثبيت بن مرثد فايضى بود بيامد و گفت : « پدر جان چرا مىبينمت كه شمشير آويخته اى و سلاح پوشيده اى ؟ » گفت : « دختركم ، پدرت از گناه خويش سوى پروردگارش مىگريزد . » دختر فغان و گريه آغاز كرد ، خويشان و عموزادگان كرب بيامدند كه با آنها وداع كرد آنگاه برون شد و به قوم پيوست . گويد : سليمان بن صرد شب را به صبح نبرده بود كه معادل آن گروه كه به هنگام ورود وى در اردوگاه بودند سوى وى آمدند . گويد : هنگام صبح دفتر خويش را خواست تا شمار كسانى را كه با وى بيعت كرده بودند در آن ببيند كه شانزده هزار كس بودند . »