محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2714

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن عباس مقصود حسن را بدانست به معاويه نامه نوشت و امان خواست و براى خويشتن در بارهء اموالى كه برداشته بود تعهد خواست و معاويه تعهد كرد . اسماعيل بن راشد گويد : مردم با حسن بن على عليه السلام بيعت خلافت كردند ، آنگاه با كسان حركت كرد و نزديك مداين جاى گرفت و قيس بن سعد را با دوازده هزار كس از پيش فرستاد ، معاويه نيز با سپاه شام بيامد و در مسكن جاى گرفت . در آن اثنا كه حسن به مداين بود ، يكى در ميان اردو ندا داد : « بدانيد كه قيس ابن سعد كشته شد ، برويد . » گويد : و كسان رفتن آغاز كردند و سرا پردهء حسن را غارت كردند چنان كه در بارهء فرشى كه زير خود داشت با وى در آويختند . حسن برون شد و وارد مداين شد و در قصر بيضا جا گرفت ، عموى مختار بن ابى عبيد به نام سعد پسر مسعود ، عامل مداين بود ، مختار كه جوانى نو سال بود به دو گفت : « مىخواهى ثروت و حرمت بيابى ؟ » گفت : « چگونه ؟ » گفت : « حسن را به بند كن و با تسليم وى براى خودت از معاويه امان بگير . » سعد به دو گفت : « لعنت خدا بر تو باد ، پسر دختر پيمبر خدا را بگيرم و به بند كنم ، چه بد مردى هستى . » گويد : و چون حسن پراكندگى كار خويش را بديد ، كس پيش معاويه فرستاد و صلح خواست . معاويه نيز عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را فرستاد كه در مداين پيش حسن آمدند و آنچه مىخواست تعهد كردند و با وى صلح كردند كه از بيت المال كوفه پنجهزار هزار بگيرد با چيزهاى ديگر كه شرط كرده بود ، آنگاه حسن در ميان مردم عراق به پا خاست و گفت : « اى مردم عراق سه چيز مرا نسبت به شما بى علاقه كرد : اينكه پدرم را كشتيد و به خودم ضربت زديد و اثاثم را غارت كرديد . »