محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3205

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بيابد مخالفت آشكار مىكند . » گفت : « بله ، در اين ترديد نيست . اكنون مرد عرب اوست اگر به دنبال من آيد و سخن مرا گوش گيرد كار كسان را عهده كنم و اگر نكند من از هيچيك از عربان كمتر نيستم ، اى ابن عرق فتنه غريده و رخ نموده گويى رسيده و نيش خود را بند كرده ، باشد تا اين را در جايى ببينى و بشنوى كه نمودار شده‌ام و گويند مختار با گروهى از مسلمانان به خونخواهى مظلوم شهيد ، مقتول دشت طف ، سرور مسلمانان و پسر سرورشان حسين بن على ، برخاسته ، قسم به پروردگارت كه به قصاص قتل وى به تعداد كسانى كه به عوض خون يحيى بن زكريا كشته شدند ، خواهم كشت . » گويد : گفتم : « سبحان الله ، اين اعجوبه ايست با قصهء قديم . » گفت : « همين است كه مىگويم ، به خاطر داشته باش تا درستى آن را ببينى . » آنگاه مركب خويش را به حركت آورد و روان شد و من لختى با وى برفتم و براى وى از خدا سلامت و مصاحبت نكو خواستم . گويد : آنگاه توقف كرد و مرا قسم داد كه بازگردم ، دستش را بگرفتم و بدرود كردم و سلام گفتم و بازگشتم و با خويشتن گفتم : « شايد اين سخن كه اين كس ، يعنى مختار ، مىگويد و پندارد كه رخ مىدهد چيزى است كه با خويشتن گفته ؟ به خدا ، خدا هيچكس را از غيب خبر نداده ، اين چيزى است كه او آرزو مىكند و پندارد كه رخ مىدهد و دلبستهء انديشهء خويش است . به خدا اين انديشهء آشفته است . به خدا چنان نيست كه هر چه را انسان پندارد كه مىشود ، بشود . » گويد : به خدا زنده بودم و همهء آنچه را گفته بود بديدم . گويد : به خدا اگر اين دانشى بود كه به او القا شده بود وقوع يافت و اگر نظرى بود كه داشت و آرزويى بود كه كرده بود ، رخ داد . ابن عرق گويد : اين حديث را با حجاج بن يوسف بگفتم و خنديد كه به من گفت مختار مىگفت :