محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3206

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كسى كه دنبالهء خويش را بكشد « به دجله يا اطراف آن « بانگ واى زند » به دو گفتم : « آيا اين چيزها را مىساخت و به تخمين مىگفت يا از علمى بود كه به او داده شده بود ؟ » گفت : « به خدا آنچه را مىپرسى نمىدانم ولى چه مردى بود به ديندارى و جنگ افروزى و كوفتن دشمنان . » عباس بن سهل بن سعد گويد : مختار به مكه رسيد و پيش ابن زبير آمد من پيش وى نشسته بودم به ابن زبير سلام گفت كه جواب وى را بداد و خوش آمد گفت و جاى گشود ، آنگاه گفت : « اى ابو اسحاق از حال مردم كوفه با من سخن كن . » مختار گفت : « آنها به ظاهر دوستان حاكم خويشند و به باطن دشمن اويند . » ابن زبير گفت : « اين صفت بندگان بد است كه چون صاحبان خويش را ببينند خدمت كنند و اطاعت آرند و چون از پيش آنها بروند ناسزا گويند و لعنتشان كنند . » گويد : لختى با ما بنشست آنگاه نزديك ابن زبير رفت . گويى رازگويى مىكرد و گفت : « در انتظار چيستى ؟ دست بيار تا با تو بيعت كنم ، كارى كن كه ما خرسند شويم ، حجاز را بگير كه همه مردم حجاز با تواند . » گويد : آنگاه مختار برخاست و برفت و يك سال ديده نشد . يك روز كه پيش ابن زبير نشسته بودم به من گفت : « مختار بن ابى عبيد را كى ديده اى ؟ » گفتم : « از يك سال پيش كه او را پيش تو ديده‌ام ديگر نديدمش . » گفت : « پندارى كجا رفته ؟ اگر به مكه بود تا كنون ديده شده بود . » گفتم : « يك يا دو ماه پس از آن كه وى را پيش تو ديدم به مدينه رفتم و چند ماه در مدينه بماندم آنگاه سوى تو آمدم از تنى چند از مردم طايف كه به آهنگ عمره