محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3197

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : حمد خداى گفت و ثناى او كرد سپس گفت : « اما بعد ، خداوند محمد را برانگيخت كه به عبادت خداى و خلوص دين دعوت كند كه دعوت كرد و مسلمانان اجابتش كردند و ميان ايشان مطابق كتاب خدا و فرمان وى عمل كرد تا خدا وى را ببرد ، صلى الله عليه و سلم . آنگاه مردم ابو بكر را خليفه كردند ، ابو بكر نيز عمر را خليفه كرد ، هر دوشان مطابق كتاب و سنت پيمبر خدا عمل كردند و خدا پروردگار جهانيان را حمد . آنگاه مردم ، عثمان بن عفان را خليفه كردند كه قرقها نهاد و خويشاوندان را مزيت داد و جوان را به كار گرفت و تازيانه بلند كرد و به كار برد و قرآن را دريد و مسلمان را تحقير كرد و منكران ستم را بزد و تبعيدى پيمبر خدا را پناه داد و مسلمانانى را كه فضيلت تقدم داشتند بزد و تبعيد كرد و محروم داشت آنگاه غنيمتى را كه خدا به مسلمانان داده بود برگرفت و ميان بدكاران قريش و بذله گويان عرب تقسيم كرد . پس گروهى از مسلمانان كه خدا پيمان اطاعت از آنها گرفته بودند و در كار خدا از ملامت ملامتگر باك نداشتند سوى وى رفتند و خونش بريختند ، ما دوستان آنهاييم و از پسر عفان بيزار ، تو اى پسر زبير چه مىگويى ؟ » گويد : ابن زبير گفت : « اما بعد ، آنچه را گفتى فهميدم ، از پيمبر ياد كردى كه چنان بود كه گفتى ، صلى الله عليه و سلم ، و بالاتر از آنچه گفتى . آنچه را دربارهء ابو بكر و عمر گفتى فهميدم موفق بودى و صواب آوردى . و نيز آنچه را دربارهء عثمان بن عفان كه رحمت خدا بر او باد گفتى فهميدم و هيچكس از خلق خدا را نمىشناسم كه به كار عثمان داناتر از من باشد وقتى قوم بر او اعتراض كردند و تغيير رفتار خواستند با وى بودم كه هر چه از قوم خواستند تغيير داد ، آنگاه با نامه اى پيش وى بازگشتند كه پنداشتند دربارهء آنها نوشته و دستور كشتنشان را داده ، اما عثمان به آنها گفت : « من آن را ننوشته‌ام اگر مىخواهيد شاهد بياريد و اگر نبود براى شما قسم ياد مىكنم .