محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3194

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ميان ما و اميرمان بيجاست ، به خدا تو امير ما نيستى و بر ما سلطه اى ندارى ، تو امير سرانه اى ، برو خراجت را بگير ، به خدا اگر تو فساد مىكنى كار اين امت را كسى جز پدر و جد پيمان شكنت به فساد نكشانيد كه سزاى آن را ديدند و كارشان به بدى كشيد . » گويد : آنگاه مسيب بن نجبه و عبد الله بن وال روى به عبد الله بن يزيد كردند و گفتند : « اما دربارهء رأى تو اى امير ، به خدا اميدواريم كه به سبب آن همگان ستايشت كنند و هم به نزد كسى كه وى را منظور داشتى و توجه او مىجستى ، پسنديده به شمار آيى . » گويد : كسانى از عملا ابراهيم بن محمد و جمعى از همراهان وى خشمگين شدند و به دفاع از او ناسزا گفتند ، مردم نيز به آنها ناسزا گفتند و مجادله كردند . و چون عبد الله بن يزيد گفتارشان را بشنيد فرود آمد و به خانه رفت . گويد : ابراهيم بن محمد برفت و مىگفت : « به خدا عبد الله بن يزيد با مردم كوفه سستى كرد ، به خدا اين را براى ابن زبير مىنويسم . » گويد : شبث بن ربعى تميمى پيش عبد الله بن يزيد رفت و اين را به وى خبر داد كه با وى و يزيد بن حارث بن رويم برنشست و پيش ابراهيم بن محمد رفت و قسم ياد كرد كه از آن گفتار كه شنيدى ، جز سلامت و اصلاح ميان كسان نمىخواستم كه يزيد بن حارث با من چنان و چنان گفت و صلاح ديدم با آنها چنان گويم كه شنيدى تا اختلاف در ميان نيايد و الفت از ميان نرود و اين قوم به جان هم نيفتند . » و ابراهيم ابن محمد وى را معذور داشت و سخنش را پذيرفت . گويد : آنگاه ياران سليمان بن صرد ، آشكارا به خريد سلاح پرداختند و آماده مىشدند و لوازم و وسايل خويش را آشكار كردند . در اين سال خوارجى كه به مكه پيش عبد الله بن زبير آمده بودند و همراه وى با حصين بن نمير سكونى جنگيده بودند از وى جدا شدند و سوى بصره رفتند ،