محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3170
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مصعب نديدم در راه ديدمش كه پياده مىرفت و ياران خود را مىبرد و چندان به پاى مىرفت كه پاهايش را ديدم كه خون آلود شده بود . » گويد : مروان بازگشت و در دمشق مقر گرفت و عمرو بن سعيد نيز پيش وى باز آمد . گويد : چنان كه مىگويند وقتى عبيد الله بن زياد از عراق سوى شام آمد بنى - اميه را در تدمر ديد كه ابن زبير از مدينه و مكه و حجاز تبعيدشان كرده بود و در تدمر جاى گرفته بودند كه ضحاك بن قيس فهرى امير شام طرفدار ابن زبير بود . وقتى ابن زياد بيامد مروان مىخواست برنشيند و پيش ابن زبير رود و با وى به خلافت بيعت كند و از او براى بنى اميه امان گيرد . گويد : ابن زياد به دو گفت : « ترا به خدا مكن كه اين رأى درست نيست كه تو كه پير قريشى سوى ابو خبيب روى و خلافت او را بپذيرى ساكنان تدمر را دعوت كن و با آنها بيعت كن . و با آنها و آن گروه از بنى اميه كه با تواند به مقابله ضحاك رو و او را از شام برون كن . » عمرو بن سعيد بن عاص گفت : « به خدا ابن زياد راست مىگويد تو سرور قريشى و شاخ بارور ، و از همه كسان به خلافت شايسته تر ، مردم با اين پسر نظر دارند - منظورش خالد بن يزيد بن معاويه بود - مادر او را به زنى بگير كه پسر در كنار تو باشد . » گويد : مروان چنين كرد و مادر خالد بن يزيد را به زنى گرفت . وى فاخته دختر هاشم بن عتبه بن ربيعه بود . آنگاه بنى اميه را فراهم آورد كه با وى به امارت بيعت كردند . تدمريان نيز با وى بيعت كردند . آنگاه با گروهى انبوه سوى ضحاك بن قيس رفت كه در آن وقت به دمشق بود و چون ضحاك از كار بنى اميه و آمدنشان خبر يافت ، با كسانى از مردم دمشق و ديگران كه پيروى او مىكردند از جمله زفر بن حارث برون شد ، در مرج راهط تلاقى