محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3168
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« تو او را كشتى ؟ » گفتم : « نه ، زحنة بن عبد الله كلبى او را كشت . » گويد : مروان راست گويى مرا كه دعوى كشتن او را نكردم پسنديد و بگفت تا چيزى به من دادند و با زحنه نيز نيكى كرد . حبيب بن كره گويد : به خدا آن روز پرچم مروان با من بود و او نيام شمشيرش را بر پشت من نهاده بود و مىگفت : « بىپدر ، پرچم خود را پيش ببر ، اگر اينان تيزى شمشير را بچشند مانند گوسفند از چوپان جدا مىشوند . » گويد : مروان شش هزار كس داشت ، سالار سوارانش عبيد الله بن زياد بود و سالار پيادگانش مالك بن هبيره . عبد الملك بن نوفل گويد : چنان كه گفتهاند در آن روز بشر بن مروان پرچمى همراه داشت و جنگ مىكرد و رجز مىخواند و هم در آن روز عبد العزيز بن مروان از پاى در آمد . گويد : آن روز مروان به يكى از مردم محارب گذشت كه با تنى چند زير پرچمى بود و به كمك مروان مىجنگيد كه به دو گفت : « خدايت رحمت كند ، چرا به يارانت نمىپيوندى كه گروه ترا اندك مىبينم . » گفت : « اى امير مؤمنان ، از فرشتگان چند برابر اينان كه مىگويى به آنها بپيونديم به كمك ما آمدهاند . » گويد : مروان از اين خرسند شد و بخنديد و كسانى از مردم اطراف خويش را به دو پيوست . گويد : كسان از مرج به فرار سوى ولايات خويش رفتند . مردم حمص سوى حمص رفتند كه نعمان بن بشير عامل آنجا بود و چون نعمان خبر يافت شبانه فرار كرده ، زنش نايله دختر عمارهء كلبى همراهش بود بنه و فرزندان خود را نيز همراه داشت و همه شب سرگردان بود ، صبحگاهان مردم حمص به تعقيب وى برخاستند .