محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3158
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به دو گفت : « به خدا از آنچه مىخواهى كردم شرم دارم ، تو كه بزرگ و سرور قريشى مىخواهى چنين كنى ؟ » مروان گفت : « هنوز چيزى از دست نرفته . » گويد : پس بنى اميه و غلامانشان با وى همدل شدند ، مردم يمن نيز با وى فراهم آمدند كه به جانب دمشق حركت كرد و مىگفت : « هنوز چيزى از دست نرفته . » و چون با همراهان خويش به دمشق رسيد مردم آنجا با ضحاك بن قيس فهرى بيعت كرده بودند كه پيشواى نماز باشد و كارشان را سامان دهد تا كار امت محمد به اتفاق آيد . عوانه گويد : وقتى يزيد بن معاويه بمرد پس از او معاويه پسرش بود كه شنيدم پس از زمامدارى بگفت تا ميان شاميان بانگ نماز جماعت دادند . پس حمد خداى گفت و ثناى او كرد و گفت : « اما بعد ، من در كار شما نگريستم و خويشتن را ناتوان ديدم ، براى شما كسى چون عمر بن خطاب رضى الله عنه جستم كه ابو بكر به دو پرداخت و نيافتم . براى شما شش تن براى شورى همانند شش كس عمر جستم و نيافتم ، شما به كارتان اوليتريد ، هر كه را مىخواهيد تعيين كنيد . » گويد : آنگاه به خانهء خويش رفت و ميان مردم نيامد تا بمرد بعضى كسان گفتند : زهر به او خورانيدند ، بعضى ديگر گفتند : ضربتش زدند . عوانه گويد : آنگاه عبيد الله بن زياد به دمشق آمد كه ضحاك بن قيس فهرى امير آنجا بود . زفر بن عبد الله كلابى در قنسرين به پا خاسته بود و براى ابن زبير بيعت مىگرفت . نعمان بن بشير انصارى نيز در حمص براى ابن زبير بيعت گرفته بود . حسان بن مالك كلبى كه در فلسطين عامل معاويه و پس از آن عامل يزيد بوده بود و دل با بنى اميه داشت و سرور مردم فلسطين بود روح بن زنباع جذامى را پيش خواند و گفت : « من ترا در فلسطين نايب خويش مىكنم و در ميان اين قبيلهء لخم و جذام مىروم تو بىكس نيستى و چون چشم آنهايى . به كمك كسانى از قومت كه با تو هستند جنگ