محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3133
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گزينم و دلم جز شما را نمىخواهد . » حارث گفت : « قوم من چنان كه دانى به پدرت خدمت كردند و او را آزمودند ، اما پيش وى و پيش تو پاداش نيافتند ، اما وقتى ما را برگزيده اى ترا رد نمىكنيم . ولى نمىدانم چگونه عمل كنم ، اگر به روز ترا ببرم ، بيم دارم پيش از آنكه به قوم خويش رسم كشته شوى و من نيز كشته شوم ، ولى با تو مىمانم ، وقتى هوا گرگ و ميش شد و رفت و آمد كمتر شد پشت سر من سوار مىشوى تا كسى ترا نشناسد ، آنگاه ترا از محل خالگان خويش ، بنى ناجيه ، عبور مىدهم . » عبيد الله گفت : « رأى تو نيكو است . » گويد : پس بماند تا شبانگاه كه انسان از گرگ باز شناخته نمىشد عبيد الله را پشت سر خويش نشاند ، همه اموال را منتقل كرده بود و به مقصد رسانيده بود پس او را ببرد و از ميان كسان كه از بيم حروريان به كشيك بودند عبور مىداد . عبيد الله مىپرسيد كجاييم ؟ و به او خبر مىداد . وقتى از محل بنى سليم مىگذشتند عبيد الله گفت : « كجاييم ؟ » گفت : « در محل بنى سليم . » گفت : « ان شاء الله به سلامت مانديم . » و چون به محل بنى ناجيه رسيد گفت : « كجاييم ؟ » گفت : « در محل بنى ناجيه . » گفت : « ان شاء الله نجات يافتيم . » مردم بنى ناجيه گفتند : « كيستى ؟ » گفت : « حارث بن قيس . » گفتند : « برادرزادهء شماست . » اما يكى از آنها عبيد الله را شناخت و گفت : « پسر مرجانه . » و تيرى بينداخت كه به عمامهء او خورد . گويد : حارث او را ببرد تا به خانهء خويش در محل جهاضم برساند اما پيش