محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3134

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مسعود بن عمرو ازدى رفت . وقتى مسعود او را ديد گفت : « اى حارث ، از شئامت شب آمدگان به خدا پناه مىبردند ، از شر چيزى كه پيش ما آورده اى به خدا پناه مىبريم . » حارث گفت : « جز نيكى نياورده‌ام . مىدانى كه قوم تو زياد را نجات دادند و با وى درست پيمانى كردند و اين براى آنها به نزد عربان مايهء حرمت شد كه به آن بر ديگران مىبالند . شما با عبيد الله از روى رضايت و مشورت بيعت كرده‌ايد ، پيش از اين بيعت ديگرى به گردن داشته‌ايد يعنى بيعت جماعت . » مسعود گفت : « اى حارث به نظر تو ما بر سر عبيد الله با مردم شهرمان به دشمنى برخيزيم در صورتى كه در مورد پدرش چنان به زحمت افتاديم ، اما پاداش نديديم و سپاسگزارى نكردند . گمان نداشتم رأى تو چنين باشد . » حارث گفت : « هيچكس با تو در كار رعايت بيعت دشمنى نمىكند تا او راه به امانگاهش برسانى . » ابو جعفر گويد : اما در روايت ابو لبيد جهضمى چنين آمده كه حارث بن قيس گويد : عبيد الله بن زياد از من كمك خواست و گفت : « به خدا مىدانم كه قوم تو نظر خوش نداشته‌اند . » گويد : پس باز با وى ملايمت كردم و او را پشت سر خودم بر استرم نشاندم و اين به هنگام شب بود و از محل بنى سليم عبور كردم كه گفت : « اينان كيستند ؟ » گفتم : « بنى سليم . » گفت : « ان شاء الله به سلامت مانديم . » گويد : آنگاه از محل بنى ناجيه گذشتيم كه نشسته بودند و سلاح همراه داشتند كه در آن وقت كسان در محل خويش كشيك ميدادند . گفتند : « كيست ؟ » گفتم : « حارث بن قيس . » گفتند : « برو كه هدايت يا بى . »