محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3112

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دو مرد قرشى گفتند : « بر كتاب خدا و سنت پيمبر وى با تو بيعت مىكنيم . » گفت : « نه ، به خدا هرگز اين را به شما نمىبخشم . » و آنها را پيش آورد و گردنشان را بزد . مروان به دو گفت : « سبحان الله دو مرد قرشى را كشتى كه آمده بودند امان يابند ، اما گردنشان را زدى . » گويد : مسلم با چوب به تهيگاه وى زد و گفت : « به خدا اگر تو نيز سخن آنها را مىگفتى آسمان را برقى مىديدى . » ابو مخنف گويد : معقل بن سنان اشجعى بيامد و با قوم بنشست و شربتى خواست كه بنوشد . مسلم به دو گفت : « چه شربتى را بيشتر دوست دارى ؟ » گفت : « شربت عسل . » گفت : « بدهيدش . » گويد : « و بنوشيد تا سيراب شد آنگاه مسلم گفت : « از شربت سير شدى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « پس از آن شربتى جز آب جوشان در آتش جهنم نخواهى نوشيد . » به ياد دارى كه گفته بودى : يك ماه راه پيمودم و يك ماه باز مىروم و دست خالى ماندم خدايا تغييرى بيار . » و يزيد را منظور داشتى ؟ آنگاه وى را پيش آورد و گردنش را بزد . اما عوانة بن حكم گويد : مسلم بن عقبه ، عمرو بن محرز اشجعى را فرستاد كه معقل بن سنان را پيش وى آورد و به دو گفت : « ابو محمد ! خوش آمدى ، مىبينم كه تشنه اى . » گفت : « آرى . » گفت : « عسل را براى وى با برفى كه همراه آورده اى مخلوط كنيد . » كه از