محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3113
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيش با وى دوستى داشته بود . پس عسل و برف را مخلوط كردند و چون معقل بنوشيد به دو گفت : « خدايت از شربت بهشت بنوشاند . » مسلم گفت : « به خدا پس از اين شربتى نخواهى نوشيد تا از شربت آب جوشان جهنم بنوشى . » گفت : « ترا به حق خويشاوندى قسم مىدهم . » مسلم گفت : « تو بودى كه در طبريه شبى كه از پيش يزيد آمده بودى مرا ديدى و گفتى : يك ماه را پيموديم و از پيش يزيد دست خالى بازگشتيم سوى مدينه باز مىرويم و اين فاسق را خلع مىكنيم و با يكى از ابناى مهاجران بيعت مىكنيم . غطفان و اشجع را با خلع و خلافت چه كار ؟ قسم ياد كردهام كه وقتى در جنگى با تو رو به رو شدم كه توانستم گردنت را بزنم بزنم . » آنگاه بگفت تا او را كشتند . عوانه گويد : يزيد بن وهب بن زمعه را نيز پيش مسلم آوردند كه به دو گفت : « بيعت كن . » گفت : « با تو بر سنت عمر بيعت مىكنم . » گفت : « بكشيدش . » گفت : « بيعت مىكنم . » گفت : « نه ، به خدا خطايت را نمىبخشم . » گويد : مروان به سبب قرابتى كه با يزيد بن وهب داشت با مسلم سخن كرد اما بگفت تا گردن مروان را بكوفتند ، آنگاه گفت : « بر اين قرار بيعت كنيد كه شما بندگان يزيد بن معاويه هستيد . » آنگاه بگفت تا وى را بكشتند . عبد الملك بن نوفل گويد : مروان على بن حسين را بياورد ، كه وقتى بنى اميه را بيرون مىكردند على بن حسين بنه مروان و زن وى را حفظ كرده بود و پناه داده بود ، آنگاه زن مروان كه دختر عثمان بود سوى طايف رفت و على پسر خويش