محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3104
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را بزنيم تا به قسم خداى پيمان كنيد كه حادثه براى ما نخواهيد و از خللگاه ما خبر ندهيد و دشمن را بر ضد ما كمك نكنيد كه دست از شما بداريم و از اينجا بيرون فرستيم . » گويد : پس بنى اميه به قسم خداى پيمان كردند كه حادثه براى شما نخواهيم و از خللگاه شما خبر ندهيم . پس آنها را از مدينه برون كردند و بنى اميه با بنه هاى خويش برفتند ، تا در وادى القرى به مسلم بن عقبه رسيدند . عايشه دختر عثمان سوى طايف روان شد و بر على بن حسين گذشت كه در نزديكى مدينه در ملك خويش بود و گوشه گرفته بود كه نمىخواسته بود در كارهاى قوم حضور داشته باشد ، و به عايشه گفت : « پسر من عبد الله را با خود به طايف ببر . » و او عبد الله را به طايف برد تا كار مردم مدينه در هم شكست . گويد : وقتى بنى اميه در وادى القرى به مسلم بن عقبه رسيدند ، وى پيش از همه كس عمرو بن عثمان بن عفان را خواست و گفت : « خبر پشت سر خويش را با من بگوى و رأى خويش را نيز بگوى . » عمرو گفت : « نمىتوانم به تو خبر دهم كه از ما پيمان گرفتهاند كه خللگاهى را ننماييم و دشمن را يارى نكنيم . » گويد : مسلم او را سخت ملامت كرد و گفت : « اگر پسر عثمان نبودى گردنت را مىزدم ، به خدا پس از تو اين را از هيچ قرشى نمىپذيرم . » پس عمرو پيش ياران خويش رفت و آنچه را ديده بود با آنها بگفت . گويد : پس مروان بن حكم به پسرش عبد الملك گفت : « پيش از من به نزد وى رو شايد از من به تو اكتفا كند . » گويد : پس ، عبد الملك پيش مسلم رفت كه به دو گفت : « هر چه دارى بيار و خبر قوم خويش را با من بگوى با رأى خويش . » گفت : « بله ، رأى من اينست كه با همراهان خويش به روى و راه سوى مدينه