محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3105

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگردانى و چون به نزديكترين محل مدينه رسيديد فرود آيى كه كسان در سايه بياسايند و شيرهء خرما بخورند ، و چون شب شد ، همه شب پياپى نگهبانان بر اردوگاه گمارى و چون صبح در آمد با كسان نماز كنى ، آنگاه با سپاه به روى و مدينه را به طرف چپ نهى و مدينه را دور بزنى و هنگام طلوع آفتاب از جانب حره و طرف مشرق به آنها رسى و با قوم مقابله كنى كه اگر مقابله به وقت طلوع آفتاب باشد ، آفتاب بر پشت ياران تو تابد و آزارشان ندهد و بر روى آنها تابد و گرماى آن آزارشان دهد ، و مادام كه شما در طرف مشرق باشيد از برق خودها و نيم نيزه ها و سرنيزه ها و شمشيرها و زره ها و بازوبندهايتان چندان زحمت بينند كه شما از سلاح آنها كه به جانب مغرب باشيد نبينند . پس از آن جنگ آغاز كن و از خداى بر ضد آنها كمك بخواه كه خدا ترا يارى مىكند كه مخالفت پيشوا كرده‌اند و از جماعت بريده‌اند . » مسلم گفت : « پدرت خوب ، چه فرزندى دارد كه خلف نكويى . » آنگاه مروان پيش مسلم رفت كه گفت : « بگوى . » گفت : « مگر عبد الملك پيش تو نيامده ؟ » گفت : « چرا و چه مرديست عبد الملك ، با كمتر كس از قرشيان سخن كرده‌ام كه همانند وى باشد . » مروان به دو گفت : « وقتى عبد الملك را ديده اى مرا ديده اى . » گفت : « بله . » گويد : آنگاه از جاى خويش حركت كرد و كسان نيز با وى حركت كردند و همانجا كه عبد الملك گفته بود فرود آمد و آنجا چنان كرد كه عبد الملك گفته بود . آنگاه سوى حره رفت و آنجا رسيد و از جانب مشرق به طرف قوم رفت . گويد : آنگاه مسلم بن عقبه آنها را دعوت كرد و گفت : « اى مردم مدينه ! امير مؤمنان يزيد بن معاويه پندارد كه شما ريشه‌ايد و من ريختن خونهايتان را خوش