محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3103

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« و به دشت باز جايگاه دارد ، شگفتا » عبد الملك بن نوفل گويد : اين سپاه به سالارى مسلم بن عقبه از پيش يزيد حركت كرد . يزيد به دو گفت : « اگر حادثه اى براى تو رخ داد حصين بن نمير سكونى را بر سپاه جانشين كن . » و هم به دو گفت : « قوم را سه روز دعوت كن ، اگر پذيرفتند كه بهتر و گر نه با آنها بجنگ ، و چون غلبه يافتى مدينه را سه روز به سپاهيان واگذار و هر مال و برده سلاح و خوردنى كه در آن هست از آن سپاه باشد . و چون سه روز به سر رفت از مردم دست بدار . على بن حسين را ببين و دست از او بدار و با وى نيكى كن و تقرب ده كه در كار آنها دخالت نكرده و نامهء او نيز به من رسيده . » گويد : على از سفارش يزيد بن معاويه با مسلم بن عقبه بىخبر بود . گويد : و چنان بود كه وقتى بنى اميه سوى شام رفتند ، على بن حسين بنه مروان ابن حكم و زن وى عايشه دختر عثمان بن عفان را كه مادر ابان بن مروان بود ، پناه داده بود . محمد بن عمر گويد : وقتى مردم مدينه عثمان بن محمد را از مدينه برون كردند مروان بن حكم با عبد الله بن عمر سخن كرد كه كسان خويش را پيش وى مخفى كند اما ابن عمر از اين كار دريغ كرد . مروان با على بن حسين سخن كرد و گفت : « اى ابو الحسن مرا حق خويشاوندى هست ، حرم من با حرم تو باشد . » گفت : « چنين مىكنم . » و مروان حرم خويش را پيش على بن حسين فرستاد كه او حرم خويش را با حرم مروان ببرد و در ينبع جاى داد و مروان سپاسگزار على بن حسين بود ، از روزگار پيش نيز ميانشان دوستى بوده بود . عبد الملك بن نوفل گويد : مسلم بن عقبه با سپاه روان شد و چون مردم مدينه از روان شدن وى خبر يافتند ، به مردم بنى اميه كه آنجا بودند تاختند و آنها را در خانهء مروان حصارى كردند و گفتند : « دست از شما نمىداريم تا فرودتان آريم و گردنتان