محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3098

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس او را پيش خواند و از نامه خبر داد و به دو داد كه بخواند و گفت : « تو دوست زياد بوده اى و مهمان من شده اى ، با تو نيكى كرده‌ام و مىخواهم آن را با نيكى ديگر كامل كنم . وقتى كسان پيش من فراهم آمدند برخيز و بگو به من اجازه بده به ولايت خويش روم ، و چون گفتم : نه ، پيش من بمان كه حرمت و كمك و برترى بينى ، بگو : مرا ملكى هست و اشتغالى كه از رفتنم چاره نيست . اجازه‌ام بده . و من اجازه مىدهم و پيش كسان خويش برو . » گويد : و چون كسان پيش عبيد الله فراهم آمدند ، منذر برخاست و اجازه خواست كه عبيد الله گفت : « نه . پيش من بمان كه حرمت كنم و كمك كنم و برترى دهم . » منذر گفت : « مرا ملكى هست و اشتغالى كه از رفتنم چاره نيست . اجازه‌ام بده . » پس عبيد الله اجازه داد و او سوى حجاز رفت . و چون پيش مردم مدينه رسيد از جمله كسانى بود كه بر ضد يزيد ترغيب مىكرد و از جمله سخنانى كه مىگفت اين بود كه به خدا يزيد يكصد هزار درم عطيه به من داد اما اين كار كه در بارهء من كرد مانع از آن نيست كه خبر وى را با شما بگويم و در بارهء وى راستى كنم . به خدا او شراب مىنوشد و چندان مست مىشود كه نماز را وامىگذارد . » و عيبها در بارهء او گفت همانند عيبهايى كه ياران راه گفته بودند و بدتر . گويد : سعيد بن عمرو در كوفه مىگفت كه وقتى يزيد بن معاويه گفتار وى را در بارهء خويش شنيد گفت : « به خدا برترش داشتم و حرمت كردم و چنان كرد كه ديدى . » و او را به دروغ و ناسپاسى منسوب داشت . سعيد بن زيد گويد : يزيد ، نعمان بن بشير انصارى را فرستاد و گفت : « پيش كسان و قوم خويشتن رو و از كارى كه پيش گرفته‌اند بدارشان كه اگر در اين كار قيام نكنند كسان جرئت مخالفت من نيارند . در مدينه از عشيرهء من كسانى هستند كه