محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3076

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« پيك در بارهء شما به فلان روز سوى يزيد بن معاويه روان شد ، فلان و فلان روز مىرود و فلان و فلان روز باز مىآيد ، اگر تكبير شنيديد يقين كنيد كه كشتن است و اگر تكبيرى نشنيديد امان است ان شاء الله . » گويد : و چون دو روز يا سه روز پيش از آمدن پيك شد ، سنگى به زندان افتاد كه نوشته اى بدان بسته بود با يك تيغ و نوشته چنين بود : « وصيت كنيد و سفارش بگوييد كه فلان و فلان روز در انتظار پيكند . » گويد : پيك بيامد و تكبير شنيده نشد و نامه آمد كه اسيران را پيش من فرست . » گويد : پس عبيد الله بن زياد محفز بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن را خواست گفت : « با بنه و كسان سوى امير مؤمنان يزيد بن معاويه رويد . » گويد : روان شدند تا پيش يزيد رسيدند و محفز بن ثعلبه بايستاد و به بانگ بلند گفت : « سر بىخردترين و نابكارترين كسان را آورده‌ايم . » يزيد گفت : « مولود مادر محفز نابكارتر است و بىخردتر ، ناسپاس و ستمگر نيز هست . » گويد : و چون يزيد سر حسين را بديد شعر « سرهايى را شكافتند » را بخواند . آنگاه گفت : « مىدانيد اين حادثه به چه سبب بر او رفت ؟ مىگفت : پدرم على بهتر از پدر اوست و مادرم فاطمه بهتر از مادر اوست و جدم پيمبر خدا بهتر از جد اوست و من بهتر از اويم و براى اين كار از او شايسته تر . اما اينكه گفت : پدرش از پدر من بهتر است ، پدرم با پدرش حجت گويى كرد و مردم دانند كه حكم به سود كدامشان داده شد . اما اينكه گفت مادرم بهتر از مادر اوست بدينم قسم كه فاطمه دختر پيمبر از مادر من بهتر است . اما اينكه گفت : جدش بهتر از جد من است ، به نيست كه به خدا و روز جزا ايمان داشته باشد و كسى از ما را برابر