محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3075

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىخواست مىپذيرفتم و به هر وسيله مىتوانستم حتى با تلف شدن يكى از فرزندانم مرگ را از او دور مىكردم ، ولى خدا چنان مقدر كرده بود كه ديدى ، به من نامه بنويس و هر حاجتى دارى بگوى . » گويد : آنگاه جامه شان پوشانيد و دربارهء آنها به فرستاده سفارش كرد . گويد : فرستاده آنها را ببرد و شبانگاه همراه آنها بود كه پيش روى او مىرفتند كه دمى از آنها غافل نماند و چون فرود مىآمدند از آنها دور مىشد و او و يارانش اطرافشان پراكنده مىشدند ، همانند مراقبان چنان كه اگر يكيشان به وضو يا حاجت مىرفت ناراحت نشود . گويد : بدينسان در راه بر كنار از آنها جاى مىگرفت و از حوايجشان مىپرسيد و مهربانى مىكرد تا وارد مدينه شدند . به روايت حارث بن كعب ، فاطمه دختر على گويد : به زينب خواهرم گفتم : « خواهركم ! اين مرد شامى در همراهى ما نيكرفتار بود ، مىخواهى چيزى به او بدهيم ؟ » گفت : « به خدا چيزى نداريم به او بدهيم مگر زيورهايمان . » راوى گويد : فاطمه گفت : « زيورهايمان را به او مىدهيم . » فاطمه گويد : دستبند و ساق بند خويش را برگرفتم ، خواهرم نيز دستبند و ساق بند خويش را برگرفت كه پيش وى فرستاديم و عذر خواستيم و گفتيم : « اين پاداش رفتار نكوى تو است كه در همراهى ما داشته اى . » گويد : اما او گفت : « اگر آنچه كردم براى دنيا بود ، زيورهايتان و كمتر از آن نيز مرا خشنود مىكرد ولى به خدا اين كار را جز براى خدا و نزديكى شما با پيمبر خداى نكردم . » اما در روايت ديگر از عوانة بن حكم كلبى چنين آمده كه وقتى حسين كشته شد و بنه و اسيران را در كوفه پيش عبيد الله بن زياد آوردند ، در آن اثنا كه اسيران را بداشته بودند ، سنگى در زندان افتاد كه نوشته اى بدان بسته بود به اين مضمون :