محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3071

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اى امير مؤمنان ، از كشتن يك شتر يا خفتن نيمروز بيشتر نشد كه همه را از پاى در آورديم ، اينك تنهاشان برهنه و جامه هاشان خونين و چهره هاشان خاك آلوده است كه خورشيد بر آنها مىتابد و باد بر آنها مىوزد ، زيارتگرشان عقابان است و بازان به سرزمين خشك بيابان . » گويد : چشم يزيد اشك آلود شد و گفت : « از اطاعت شما بىكشتن حسين نيز خشنود مىشدم ، خدا پسر سميه را لعنت كند ، به خدا اگر كار وى به دست من بود مىبخشيدمش ، خدا حسين را رحمت كند . » [ 1 ] گويد : و به زحر چيزى نداد . گويد : آنگاه عبيد الله بگفت تا زنان و كودكان حسين را آماده كنند و بگفت تا طوق آهنين به گردن على بن حسين نهادند و آنها را همراه محفز بن ثعلبهء عايذى و شمر بن ذى الجوشن روانه كرد كه پيش يزيدشان بردند . گويد : على بن حسين در راه با هيچيك از آنها يك كلمه سخن نكرد تا رسيدند و چون به در يزيد رسيدند محفز بن ثعلبه بانگ برداشت كه اينك محفز بن ثعلبه فرومايگان بدكار را پيش امير مؤمنان آورده است . گويد : يزيد پاسخ داد : « مولود مادر محفز بدتر و فرومايه تر است . » قاسم بن عبد الرحمان غلام يزيد بن معاويه گويد : وقتى سرها را - سر حسين و سر خاندان و ياران وى را - پيش يزيد نهادند شعرى به اين مضمون خواند : « سرهايى را بشكافتند كه براى ما عزيز بود « و خودشان ناسپاستر بودند و ستمكارتر » و گفت : « به خداى اى حسين اگر كار تو به دست من بود نمىكشتمت . » ابو عمارهء عبسى گويد : يحيى بن حكم برادر مروان بن حكم شعرى به اين

--> [ 1 ] ظاهرا اين روايت و نظاير آن را دلبستگان حاكم وقت ساخته‌اند مگر چيزى از حرمت رفته را پس آرند . م