محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3043

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اما ما وفادارتريم و صبورتر » با حجت برتر و حق آشكارتر « از شما پرهيزكارتريم ، با دستاويز قوىتر . » وى جنگى سخت كرد ، آنگاه يكى از بنى تميم به دو حمله برد كه با شمشير به سرش زد و خونش بريخت ، نام وى بديل بن صريم بود از بنى عقفان ، آنگاه يكى ديگر از مردم بنى تميم به دو حمله آورد و با نيزه بزد كه بيفتاد ، خواست برخيزد ، حصين ابن تميم با شمشير بر وى زد كه بيفتاد ، مرد تميمى پياده شد و سرش را ببريد . گويد : حصين به دو گفت : « من در كار كشتن وى همدست تو بودم . » آن ديگرى گفت : « به خدا كسى جز من او را نكشت . » حصين گفت : « سر را به من بده كه به گردن اسبم بياويزم كه مردم ببينند و بدانند كه در كشتن وى همدست بوده‌ام ، سپس آن را بگير و پيش عبيد الله بن زياد ببر كه مرا به آنچه بابت كشتن وى به تو مىدهند حاجت نيست . » گويد : اما مرد تميمى نپذيرفت ، ولى قومشان به همين گونه صلحشان دادند كه سر حبيب بن مظاهر را به حصين داد كه آن را به گردن اسب خويش آويخت و در اردوگاه بگردانيد ، سپس به دو باز داد و چون به كوفه رسيد آن ديگرى سر حبيب را بگرفت و به سينه اسب خويش آويخت و سوى ابن زياد رفت كه در قصر بود . گويد : قاسم پسر حبيب كه در آن وقت نزديك بلوغ بود وى را بديد و با سوار برفت و از او جدا نشد ، وقتى به درون قصر مىشد با وى به درون مىشد و چون برون مىشد با وى برون مىشد كه تميمى از او بدگمان شد و گفت : « پسركم ، چكار دارى كه مرا دنبال مىكنى ؟ » گفت : « چيزى نيست . » گفت : « چرا پسركم به من بگو . » گفت : « اين سر كه همراه تو است سر پدر من است آن را به من مىدهى كه به