محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2742

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خانه برد ، حجار بن ابجر نيز به جاى خويش رفته بود اما جمع انتظار مىبردند كه پيش حاكم يا به نزد مردم از آنها ياد كند ، اما پيش هيچكس يادى نكرد و چيز ناخوشايندى از ناحيهء او نشنيدند . گويد : در اين وقت مغيرة بن شعبه خبر يافت كه خوارج در همان روزها بر ضد وى قيام مىكنند و به نزديكى از خودشان فراهم آمده‌اند . پس ميان كسان به سخن ايستاد و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اى مردم ، مىدانيد كه من پيوسته براى شما سلامت مىخواهم و اينكه آزارتان نكنم ، اما بيم دارم كه اين رفتار ، مناسب بىخردانتان نباشد ، به خلاف خردمندان پرهيزكار . به خدا بيم دارم كه خردمند پرهيزكار به گناه بىخرد نادان دچار شود . اى مردم ، از آن پيش كه بليه به همگان رسد بىخردانتان را بداريد . به من گفته‌اند كه كسانى از شما مىخواهند در شهر اختلاف و نفاق آرند . به خدا از هر محله از محلات عربان اين شهر در آيند نابودشان مىكنم و عبرت آيندگانشان مىكنم . هر جماعتى پيش از پشيمانى در كار خويش بنگرد كه اين سخنان را براى اتمام حجت مىگويم و برداشتن بهانه . » گويد : معقل بن قيس رياحى به پا خاست و گفت : « اى امير ، آيا نام كسى از اين جماعت را به تو گفته‌اند ؟ اگر گفته‌اند با ما بگوى كيانند ، اگر از ما باشند بداريمشان و اگر از غير ما باشند به اهل اطاعت از مردم شهر بگوى تا هر قبيله بىخردان خويش را پيش تو آرد . » گفت : « كسى از آنها را نام نبرده‌اند ، اما به من گفته‌اند كه جمعى مىخواهند در شهر قيام كنند . » معقل گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، من ميان قوم خودم مىروم و بىخردان را آرام مىدارم و هر يك از سران ، قوم خويش را آرام بدارد . » گويد : « مغيرة بن شعبه فرود آمد و كس فرستاد و سران مردم را پيش خواند و